اگر می توانستم یک بار دیگر به دنیا بیایم


ادامه نوشته

چقدر به هم بدهكاريم؟

چقدر به هم بدهكاريم؟

ادامه نوشته

بد شانس‌ترین انسان‌های دنیا

بد شانس‌ترین انسان‌های دنیا

ادامه نوشته

داستان عاشقانه

 داستان عاشقانه

ادامه نوشته

Gahi be negahat negah kon

Gahi be negahat negah kon

ادامه نوشته

به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید


به خودتان نگیرید. فقط لبخند بزنید

ادامه نوشته

آلزایمر

آلزایمر

ادامه نوشته

خوش شانسی یا...؟!

خوش شانسی یا...؟!

ادامه نوشته

خدای واقعی

خدای واقعی


ادامه نوشته

داستان جالب

داستان جالب

ادامه نوشته

غرور عبادت سوز

غرور عبادت سوز

ادامه نوشته

نکته ای تامل برانگیز : میزان فاصله ی قلب آدم ها و تن صدا

نکته ای تامل برانگیز : میزان فاصله ی قلب آدم ها و تن صدا

ادامه نوشته

حکایت



 
شنیدید میگن عاشق شدن آسونه اما عاشق موندن هنره.
به خاطر همینه که میگم عشق واقعی ادامه داره......

ادامه نوشته

تفاوت نگاه

تفاوت نگاه

ادامه نوشته

خاطره ای از دکتر شریعتی

خاطره ای از دکتر شریعتی
ادامه نوشته

داستان


سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد ... استوار بودم و تنومند !من را انتخاب کرد ...دستی به تنه ام کشید، تبرش را در آورد و زد ... زد ... محکم و محکم تر ...به خود میبالیدم، دیگر نمی خواستم درخت باشم، آینده ی خوبی در انتظارم بود !سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، او تنومند تر بود ...مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم، نه تخته سیاه مدرسه ای، نه عصای پیر مردی ...خشک شدم ..بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه ...ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن !ای انسان، تا مطمئن نشدی، احساس نریز ... زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن، خشک می شود ...

داستان


یكى از بهترین دروازه بانان فوتبال جهان دروازه بان تیم ملى اسپانیا كه در رئال مادرید صاحب ركوردهاى عجیب و غریبى شده، 
هفته قبل كارى كرد كه قلب همه انسان هاى عاطفى را لرزاند. ظاهراً «ایكر» همراه خانواده اش براى خوردن غذا به یك رستوران رفته بود 
كه در آنجا با یك نوجوان ۱۳ ساله كه دچار نقص عضو بوده روبه رو مى شود،
 پسرك بیمار به محض دیدن دروازه بان افسانه اى اسپانیا به سراغ او مى رود و مى گوید:

«آقاى كاسیاس ... در روز بازى با پرتغال، تو به این خاطر موفق شدى پنالتى ها را دریافت كنى 
كه من و بقیه دوستانم در مدرسه بچه هاى استثنایى، برایت دعا كردیم!»

ایكر كاسیاس كه به سختى جلوى اشكش را مى گیرد از پسرك تشكر مى كند و نام و آدرس مدرسه را از او مى گیرد و ...
 فردا ظهر حوالى ظهر، ناگهان «كاسیاس بزرگ» وارد مدرسه مذكور مى شود و در میان بهت وحیرت مسئولان مدرسه - و شادى زاید الوصف شاگردان آن مدرسه - به بچه ها مى گوید:« من آمدم اینجا تا براى دعاهایى كه در حقم كردین كه پنالتى را بگیرم، شخصاً از شما تشكر كنم!» بچه هاى مدرسه كه از خوشحالى سر از پا نمى شناختند، اطراف «ایكر» حلقه مى زنند و با او عكس مى اندازند و امضا مى گیرند و ... كه ناگهان یكى از بچه ها به او مى گوید:

« آقاى كاسیاس تومیتونى پنالتى مرا هم بگیرى؟»

 ایكر نیز بلافاصله از داخل ماشینش لباس هاى تمرین را درآورده و برتن مى كند و همراه بچه ها به زمین چمن مدرسه مى روند 
و با هماهنگى مسئولان مدرسه به بچه ها این فرصت را مى دهد كه هركدام به او یك پنالتى بزنند و ...
ایكر كاسیاس ۲ ساعت و نیم در آن مدرسه مى ماند تا تك تك بچه هاى بیمار آن مدرسه به او پنالتى بزنند و ...؟

داستان


قصاب با دیدن سگى که به طرف مغازه‌اش نزدیک مى‌شد حرکتى کرد که دورش کند اما کاغذى را در دهان سگ دید. کاغذ را گرفت. روى کاغذ نوشته بود « لطفا ۱۲ سوسیس و یک ران گوشت بدین». ۱۰ دلار همراه کاغذ بود. قصاب که تعجب کرده بود سوسیس و گوشت را در کیسه‌اى گذاشت و در دهان سگ گذاشت. سگ هم کیسه را گرفت و رفت. 
قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفى وقت بستن مغازه بود تعطیل کرد و به‌دنبال سگ راه افتاد. 
سگ در خیابان حرکت کرد تا به محل خط‌کشى رسید. با حوصله ایستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خیابان رد شد. قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ایستگاه اتوبوس رسید نگاهى به تابلو حرکت اتوبوس‌ها کرد و ایستاد. قصاب متحیر از حرکت سگ منتظر ماند. 
اتوبوس آمد، سگ جلوى اتوبوس آمد و شماره آن را نگاه کرد و به ایستگاه برگشت. صبر کرد تا اتوبوس بعدى آمد دوباره شماره آن را بررسی کرد. اتوبوس درست بود سوار شد. قصاب هم در حالى که دهانش از حیرت باز بود سوار شد. 
اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود و سگ منظره بیرون را تماشا می‌کرد. پس از چند خیابان سگ روى پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد. اتوبوس ایستاد و سگ با کیسه پیاده شد. قصاب هم به دنبالش. 
سگ در خیابان حرکت کرد تا به خانه‌اى رسید. گوشت را روى پله گذاشت و کمى عقب رفت و خودش را به در کوبید. این کار را بازم تکرار کرد اما کسى در را باز نکرد. 
سگ به طرف محوطه باغ رفت و روى دیوارى باریک پرید و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پایین پرید و به پشت در برگشت. 
مردى در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبیه سگ کرد. قصاب با عجله به مرد نزدیک شد و داد زد: چه کار مى‌کنى دیوانه؟ این سگ یک نابغه است. این باهوش‌ترین سگى هست که من تا به‌حال دیده‌ام. 
مرد نگاهى به قصاب کرد و گقت: تو به این میگى باهوش؟ این دومین بار تو این هفته است که این احمق کلیدش را فراموش مى‌کنه!

 

نتیجه اخلاقى


اول این که مردم هرگز از چیزهایى که دارند راضى نخواهند بود. 
و دوم این که چیزى که شما آن را بى‌ارزش مى‌دانید به طور قطع براى کسانى دیگر ارزشمند و غنیمت است. 
سوم این که بدانیم دنیا پر از این تناقضات است. 
پس سعى کنیم ارزش واقعى هر چیزى را درک کنیم و مهم‌تر این که قدر داشته‌هایمان را بدانیم.

داستان

یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: «دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مى‌شود دعوت مى‌کنیم.»
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مى‌شدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مى‌شدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آن‌ها در اداره مى‌شده که بوده است. 
این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مى‌شد هیجان هم بالا مى‌رفت. همه پیش خود فکر مى‌کردند: «این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!»
کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مى‌رفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مى‌کردند ناگهان خشکشان مى‌زد و زبانشان بند مى‌آمد. 
آینه‌اى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مى‌کرد، تصویر خود را مى‌دید. نوشته‌اى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود: 
«تنها یک نفر وجود دارد که مى‌تواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید زندگى‌تان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید بر روى شادى‌ها، تصورات و موفقیت‌هایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مى‌توانید به خودتان کمک کنید.
زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدین‌تان، شریک زندگى‌تان یا محل کارتان تغییر مى‌کند، دستخوش تغییر نمى‌شود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مى‌کند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مى‌باشید. 
مهم‌ترین رابطه‌اى که در زندگى مى‌توانید داشته باشید، رابطه با خودتان است. 
خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکن‌ها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیت‌هاى زندگى خودتان را بسازید. 
دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آن‌ها اعتقاد دارد را به او باز مى‌گرداند. تفاوت‌ها در روش نگاه کردن به زندگى است.»

 

داستان


دانشمندى آزمایش جالبى انجام داد. او درمیان آکواریوم یک دیوار شیشه‌اى قرار داد، که آن ‌را به دو بخش تقسیم مى‌کرد.
در یک بخش، ماهى بزرگى قرار داد و در بخش دیگر ماهى کوچکى که غذاى مورد علاقه ماهى بزرگتر بود.
ماهى کوچک، تنها غذاى ماهى بزرگ بود و دانشمند به او غذاى دیگرى نمى‌داد.
او براى شکار ماهى کوچک، بارها و بارها به سویش حمله برد ولى هر بار با دیوار شیشه‌اى برخورد مى‌کرد، همان دیوار شیشه‌اى که او را از غذاى مورد علاقه‌اش جدا مى‌کرد. 
پس از مدتى، ماهى بزرگ ازحمله و یورش به ماهى کوچک دست برداشت. او باور کرده بود که رفتن به آن سوى آکواریوم و شکار ماهى کوچک، امرى محال و غیر ممکن  است.
در پایان، دانشمند شیشه بین دو بخش آکواریوم را برداشت ........ ولى دیگر هیچگاه ماهى بزرگ به ماهى کوچک حمله نکرد و به آن‌سوى آکواریوم نیز نرفت.
چـــــــرا ؟دیوار شیشه‌اى وجود نداشت، اما ماهى بزرگ در ذهنش دیوارى ساخته بود که ازدیوار واقعى سخت‌تر و بلند‌تر مى‌نمود و آن دیوار، دیوار بلند باور خود بود.
 باورش به وجود دیوار، باورش به محدودیت و باورش به ناتوانى خویش.

اگر ما در میان اعتقادات و باورهاى خویش جستجو کنیم، بى‌تردید دیوارهاى شیشه‌اى بلند و سختى را پیدا خواهیم کرد که نتیجه مشاهدات وتجربیات ماست و خیلى از آن‌ها وجود خارجى نداشته بلکه زائیده باور ما بوده و فقط در ذهن ما جاى دارند.

داستان


زانوهامو بغل كرده بودمو نشته بودم كنار دیوار!دیدم یه سایه افتاد روم
سرم رو آوردم بالا
نگاه كرد تو چشمام، از خجالت آب شدم...تمام صورتم عرق شرمندگی پر كرد...
گفت:تنهایی؟!
گفتم:آره.
گفت:دوستات كوشن؟! همونایی که میگفتن ما ته تهش باهاتیم.
گفتم: همشون گذاشتن رفتن...
نگام کردی و گفتی:تو كه می گفتی بهترین هستن!
گفتم:اشتباه كردم.
گفتی: منو واسه اونا تنها گذاشتی
'
گفتم:نه!
گفتی:اگه نه،پس چرا یاد من نبودی؟
گفتم:بودم
گفتی:اگه بودی،پس چرا اسمم رو نبردی ؟!
گفتم:بردم، همین الان بردم.
گفتی:آره،الان كه تنهایی،وقت سختی!

گر گرفتم از شرم-حرفی واسه جواب نداشتم
سرمو انداختم پایین-گفتم:آره
گفتم:تو رفاقتت كم آوردم،منو بخش!
حالا که اومدم،حالا که میدونم تو ته رفاقتی.
گفتی:ببخشم؟
گفتم:اینقدر ناراحتی كه نمی بخشی منو؟!
حق داری! منم بودم نمیبخشیدم.
گفتی:نه!
ازت ناراحت نبودم! چیو باید می بخشیدم؟
بغض گلمو گرفت
نتونستم بگم تمومش کن این خوبی و مهربونیاتو.واسه یه بارم شده نبخش!
باز گفتی:
تو عزیز ترینی واسم،تو تنهام گذاشتی اما تنهات نذاشته بودمو نمی ذارم
گفتم:فقط شرمندتم
گفتی:حالا چرا تنها نشستی؟
گفتم:آخه تنهام
گفتی:پس من چی رفیق؟
من كه گفتم فقط كافیه صدا بزنی منو تا بیام پیشت
من كه گفتم داری منو به خاطر كسایی تنها می ذاری كه تنهات می ذارن
اما هر موقع تنها شدی غصه نخور،فقط كافیه صدا بزنی منو.
من همیشه دوست دارم،حتی اگه منو تنها بزاری،.
همیشه مواظبت بودم،تو با اونا خوش بودی،منو فراموش كردی تو این
خوشی
اما من مواظبت بودم،آخه رفیقتم،دوست دارم
دیگه طاقت نیاوردم،بغض كردم ،نگات کردم!
گفتم :ببخش.
گفتم شرمنده ام
گفتم دوست دارم
گفتم دستمو رها نكن كه تو خودم گم بشم
گفتم دوست دارم..
گفتم: تو بن بست رفیقی!
یك كلام خدا تو بهترینی

داستان


زنی از خانه بیرون آمد و سه پیرمرد را با چهره های زیبا جلوی در دید.
به آنها گفت: « من شما را نمی شناسم ولی فکر می کنم گرسنه باشید، بفرمائید داخل تا چیزی برای خوردن به شما بدهم.»
آنها پرسیدند:« آیا شوهرتان خانه است؟»
زن گفت: « نه، او به دنبال کاری بیرون از خانه رفته.»
آنها گفتند: « پس ما نمی توانیم وارد شویم منتظر می مانیم.»


عصر وقتی شوهر به خانه برگشت، زن ماجرا را برای او تعریف کرد.
شوهرش به او گف
ت: « برو به آنها بگو شوهرم آمده، بفرمائید داخل.»
زن بیرون رفت و آنها را به خانه دعوت کرد. آنها گفتند: « ما با هم داخل خانه نمی شویم.»
زن با تعجب پرسید: « چرا!؟» یکی از پیرمردها به دیگری اشاره کرد و گفت:« نام او ثروت است.» و به پیرمرد دیگر اشاره کرد و گفت:« نام او موفقیت است. و نام من عشق است، حالا انتخاب کنید که کدام یک از ما وارد خانه شما شویم.»
زن پیش شوهرش برگشت و ماجرا را تعریف کرد. شوهـر گفت:« چه خوب، ثـروت را دعوت کنیم تا خانه مان پر از ثروت شود! » ولی همسرش مخالفت کرد و گفت:« چرا موفقیت را دعوت نکنیم؟»
فرزند خانه که سخنان آنها را می شنید، پیشنهاد کرد:« بگذارید عشق را دعوت کنیم تا خانه پر از عشق و محبت شود.»
مرد و زن هر دو موافقت کردند. زن بیرون رفت و گفت:« کدام یک از شما عشق است؟ او مهمان ماست.»
عشق بلند شد و ثروت و موفقیت هم بلند شدند و دنبال او راه افتادند. زن با تعجب پرسید:« شما دیگر چرا می آیید؟»
پیرمردها با هم گفتند:« اگر شما ثروت یا موفقیت را دعوت می کردید، بقیه نمی آمدند ولی هرجا که عشق است ثروت و موفقیت هم هست!

بله… با عشقه که میتونید هر چیز یکه می خواهید به دست بیاردید .

داستان


ساعت سه شب بود که صدای تلفن، پسر رو از خواب بیدار کرد.

پشت خط مادرش بود، پسر باعصبانیت گفت:چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟؟

مادرگفت:25 سال قبل در همین موقع شب تومرا از خواب بیدار کردی فقط خواستم بگویم*تولدت مبارک*

پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تاصبح خوابش نبرد.

صبح سراغ مادرش رفت...

وقتی داخل خانه شد
مادرش را پشت میز تلفن با شمعی نیمه سوخته یافت......
ولی مادر دیگر در این دنیا نبود!!.............


«نظرشما چیه؟؟!!»

داستان


مردی مرغ چکاوکی را به دام انداخت و خواست که او را بخورد . چکاوک که خود را اسیرمرد دید گفت ای بزرگوار تو در زندگی ات این همه مرغ و خروس و گاو و گوسفند خورده ای و از خوردن آن زبان بسته ها هرگز سیر نشده ای و از خوردن من هم سیر نخواهی شد. 
پس مرا آزاد کن تا به جای آن سه پند به تو بدهم که در زندگی ات به دردتبخورند و با به کار گیری آنها نیکبخت شوی.
اولین پند این است که هرگز سخن محال را باور نکن .

مرد که از شنیدن اولین پند خشنود شده بود چکاوک را رها کرد و چکاوک بر سر دیوار نشست
و گفت پند دیگر اینکه هرگز بر گذشته غم نخور و بر آنچه از دست داده ای حسرت نخور.

سپس ادامه داد . اما در بدن من مرواریدی گرد و گرانبها وجود داشت به وزن 300 گرم 
که با آزاد کردن من بخت خود و سعادت فرزندانت را بر باد دادی زیرا مانند آن در عالم وجود ندارد.

مرد از شنیدن این سخن از حسرت و ناراحتی به خود پیچید و شیون کرد . 
چکاوک که حال او را دید گفت مگر نگفتم بر گذشته غم نخور و حسرت چیزی را که از دست دادی نخور ؟ 
و مگر نگفتم حرف محال را باور مکن من 100 گرم هم نیستم چگونه مرواریدی 300 گرمی در بدن ما جا می گیرد؟

مرد که به خودش آمده بود، خوشحال شد که چکاوک دروغ گفته و پرسید خوب پند سومت چیست؟
چکاوک گفت: با آن دو پند چه کردی که سومی را به تو بدهم؟!!

داستان


گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد
و برمی گشت !
پرسیدند :
چه می کنی ؟
پاسخ داد :


در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم ...
گفتند :
حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است
و این آب فایده ای ندارد
گفت :
شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ،
اما آن هنگام که خداوند می پرسد :
زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟
پاسخ میدم :
هر آنچه از من بر می آمد !!

داستان


یک روز مسئول فروش، منشی دفتر و مدیر شرکت برای صرف ناهار به سمت سلف سرویس می رفتند.

ناگهان یک چراغ جادو روی زمین پیدا کردند و رویش دست کشیدند وغول چراغ جادو ظاهر شد!

غول گفت: «من برای هرکدام  از شما یک ارزو برآورده میکنم.»

منشی پرید جلو و گفت: «من میخام که در باهاماس باشم. سوار یک قایق بادبانی شیک باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم.»  پوف!! منشی ناپدید شد.

بعد مسئول فروش گفت: «من میخام در هاوایی روی ساحل لم بدهم، یک پیشخدمت مخصوص و یک منبع لایزال خوراکی های خوشمزه و سرگرمی های جالب داشته باشم و تمام عمرم خوش بگذرانم.» پوف!! مسئول فروش هم ناپدید شد.

بعد غول به مدیر گفت: «حالا نوبت توست........»

مدیر گفت: «من میخام که هردوی اونها بعد از صرف ناهار من، در شرکت باشند.»:|


نتیجه اخلاقی: همیشه اجازه بده اول رئیست حرف بزنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:|

داستان


مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حیاط یک تیمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعویض لاستیک بپردازد

هنگامی که سرگرم این کار بود، ماشین دیگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشین بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد

مرد حیران مانده بود که چکار کند. تصمیم گرفت که ماشینش را همانجارها کند و برای خرید مهره چرخ برود

در این حین، یکی از دیوانه ها که از پشت نرده های حیاط تیمارستان نظاره گر این ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:


از ٣ چرخ دیگر ماشین، از هر کدام یک مهره بازکن و این لاستیک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعمیرگاه برسی

آن مرد اول توجهی به این حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد دید راست می گوید و بهتر است همین کار را بکند

پس به راهنمایی او عمل کرد و لاستیک زاپاس را بست.

هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن دیوانه کرد و گفت: «خیلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.

پس چرا توی تیمارستان انداختنت؟

دیوانه لبخندی زد و گفت: من اینجام چون دیوانه ام. ولی احمق که نیستم!


داستان

پادشاهی نادان به خری علاقه وافری نشان میداد
مرد متملقی نیز برای خوش آمد شاه از خر تعریف کرد و گفت :
این خر آنقدر باهوش و نازنین است که من میتوانم به او خواندن و نوشتن یاد دهم!شاه گفت آیا تو میتوانی؟ پس یادش بده!مرد گفت بله اما اینکار 50 هزار درهم خرج دارد و 30 سال زمان میبرد.شاه هر دو شرط را قبول کرد و دستور داد به او 50 هزار درهم بدهند.
عده ای از درباریان به آن مرد گفتند «مرد حسابی، آخر تو چگونه میتوانی به یک الاغ خواندن و نوشتن یاد دهی؟»
مرد گفت الان که 50 هزار درهم دارم و مطمئنم در عرض سی سال یا این شاه میمیرد یا من و یا این خر!

داستان


زنـی با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد.
شوهرش میگوید چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم.
از زن اصرار و از شوهر انکار.
در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها.
زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را.
تمام ۱۳۶۴ سکهٔ بهار آزادی مهریه آت را می‌باید ببخشی .
زن با کمال میل می‌پذیرد.
در دفترخانه مرد رو به زن کرده و میگوید حال که جدا شدیم . لیکن تنها به یک سوالم جواب بده .
زن می‌پذیرد.
“چه چیز باعث شد اصرار بر جدائی داشته باشی‌ و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی‌.
زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد :طاقت شنیدن داری؟
مرد با آرامی گفت :آری .
زن با اعتماد به نفس گفت: ۲ ماه پیش با مردی اشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود.از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او ، تا زندگی‌ واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.
مرد بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست.
زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت .وقتی‌ به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد.نامه‌ای در کیفش بود . با تعجب بازش کرد .
خطّ همسر سابقش بود.نوشته بود: ” فکر می‌کردم احمق باشی‌ ولی‌ نه اینقدر.
نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت .منتظر بود که تلفنش زنگ زد.
برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود.شمارهٔ همسر جدیدش بود.
تماس را پاسخ گفت: سلام کجایی پس چرا دیر کردی.
پاسخ آنطرف خط تمام عالم را بر سرش ویران کرد.
صدا، صدای همسر سابقش بود که میگفت : باور نکردی؟، گفتم فکر نمیکردم اینقدر احمق باشی‌.این روزها میتوان با ۱ میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار از شرّ زنان احمق با مهریه‌های سنگین خلاص کرد 

داستان


خردمند پیری در دشتی پوشیده از برف قدم می زد که به زن گریانی رسید.
پرسید: چرا می گریی؟
- چون به زندگی ام می اندیشم, به جوانی ام, به زیبایی ای که در آینه می دیدم, و به مردی که دوستش داشتم.
خداوند بی رحم است که قدرت حافظه را به انسان بخشیده است.
می دانست که من بهار عمرم را به یاد می آورم و می گریم.

خردمند در میان دشت برف آگین ایستاد, به نقطه ای خیره شد و به فکر فرو رفت.
زن از گریستن دست کشید و پرسید: در آن جا چه می بینید؟
خردمند پاسخ داد: دشتی از گل سرخ. خداوند, آن گاه که قدرت حافظه را به من می بخشید, بسیار سخاوتمند بود.
می دانست در زمستان, همواره می توانم بهار را یه یاد آورم و لبخند بزنم.

داستان

از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه آن جالب بود
سؤال از این قرار بود:
نظر خودتان را راجع به كمبود غذا در سایر كشورها صادقانه بیان كنید؟

و جالب اینکه كسی جوابی نداد

چون
در آفریقا كسی نمی دانست 'غذا' یعنی چه؟
در آسیا كسی نمی دانست 'نظر' یعنی چه؟
در اروپای شرقی كسی نمی دانست 'صادقانه' یعنی چه؟
در اروپای غربی كسی نمی دانست 'كمبود' یعنی چه؟
و در آمریكا كسی نمی دانست 'سایر كشورها' یعنی چه؟

داستان


در روز اول سال تحصیلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اولیه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به یک اندازه دوست دارد و فرقى بین آنها قائل نیست. البته او دروغ می گفت و چنین چیزى امکان نداشت. مخصوصاً این که پسر کوچکى در ردیف جلوى کلاس روى صندلى لم داده بود به نام تدى استودارد که خانم تامپسون چندان دل خوشى از او نداشت. تدى سال قبل نیز دانش آموز همین کلاس بود. همیشه لباس هاى کثیف به تن داشت، با بچه هاى دیگر نمی جوشید و به درسش هم نمی رسید. او واقعاً دانش آموز نامرتبى بود و خانم تامپسون از دست او بسیار ناراضى بود و سرانجام هم به او نمره قبولى نداد و او را رفوزه کرد.
امسال که دوباره تدى در کلاس پنجم حضور می یافت، خانم تامپسون تصمیم گرفت به پرونده تحصیلى سال هاى قبل او نگاهى بیاندازد تا شاید به علّت درس نخواندن او پی ببرد و بتواند کمکش کند.

معلّم کلاس اول تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز باهوش، شاد و با استعدادى است. تکالیفش را خیلى خوب انجام می دهد و رفتار خوبى دارد. “رضایت کامل”.

معلّم کلاس دوم او در پرونده اش نوشته بود: تدى دانش آموز فوق العاده اى است. همکلاسیهایش دوستش دارند ولى او به خاطر بیمارى درمان ناپذیر مادرش که در خانه بسترى است دچار مشکل روحى است.

معلّم کلاس سوم او در پرونده اش نوشته بود: مرگ مادر براى تدى بسیار گران تمام شده است. او تمام تلاشش را براى درس خواندن می کند ولى پدرش به درس و مشق او علاقه اى ندارد. اگر شرایط محیطى او در خانه تغییر نکند او به زودى با مشکل روبرو خواهد شد.

معلّم کلاس چهارم تدى در پرونده اش نوشته بود: تدى درس خواندن را رها کرده و علاقه اى به مدرسه نشان نمی دهد. دوستان زیادى ندارد و گاهى در کلاس خوابش می برد.

خانم تامپسون با مطالعه پرونده هاى تدى به مشکل او پى برد و از این که دیر به فکر افتاده بود خود را نکوهش کرد. تصادفاً فرداى آن روز، روز معلّم بود و همه دانش آموزان هدایایى براى او آوردند. هدایاى بچه ها همه در کاغذ کادوهاى زیبا و نوارهاى رنگارنگ پیچیده شده بود، بجز هدیه تدى که داخل یک کاغذ معمولى و به شکل نامناسبى بسته بندى شده بود. خانم تامپسون هدیه ها را سرکلاس باز کرد. وقتى بسته تدى را باز کرد یک دستبند کهنه که چند نگینش افتاده بود و یک شیشه عطر که سه چهارمش مصرف شده بود در داخل آن بود. این امر باعث خنده بچه هاى کلاس شد امّا خانم تامپسون فوراً خنده بچه ها را قطع کرد و شروع به تعریف از زیبایى دستبند کرد. سپس آن را همانجا به دست کرد و مقدارى از آن عطر را نیز به خود زد. تدى آن روز بعد از تمام شدن ساعت مدرسه مدتى بیرون مدرسه صبر کرد تا خانم تامپسون از مدرسه خارج شد. سپس نزد او رفت و به او گفت: خانم تامپسون، شما امروز بوى مادرم را می دادید.

داستان کوتاه


خانم تامپسون، بعد از خداحافظى از تدى، داخل ماشینش رفت و براى دقایقى طولانى گریه کرد. از آن روز به بعد، او آدم دیگرى شد و در کنار تدریس خواندن، نوشتن، ریاضیات و علوم، به آموزش “زندگی” و “عشق به همنوع” به بچه ها پرداخت و البته توجه ویژه اى نیز به تدى می کرد.

پس از مدتى، ذهن تدى دوباره زنده شد. هر چه خانم تامپسون او را بیشتر تشویق می کرد او هم سریعتر پاسخ می داد. به سرعت او یکى از با هوش ترین بچه هاى کلاس شد و خانم تامپسون با وجودى که به دروغ گفته بود که همه را به یک اندازه دوست دارد، امّا حالا تدى محبوبترین دانش آموزش شده بود.

یکسال بعد، خانم تامپسون یادداشتى از تدى دریافت کرد که در آن نوشته بود شما بهترین معلّمى هستید که من در عمرم داشته ام.

شش سال بعد، یادداشت دیگرى از تدى به خانم تامپسون رسید. او نوشته بود که دبیرستان را تمام کرده و شاگرد سوم شده است. و باز هم افزوده بود که شما همچنان بهترین معلمى هستید که در تمام عمرم داشته ام.

چهار سال بعد از آن، خانم تامپسون نامه دیگرى دریافت کرد که در آن تدى نوشته بود با وجودى که روزگار سختى داشته است امّا دانشکده را رها نکرده و به زودى از دانشگاه با رتبه عالى فارغ التحصیل می شود. باز هم تأکید کرده بود که خانم تامپسون بهترین معلم دوران زندگیش بوده است.

چهار سال دیگر هم گذشت و باز نامه اى دیگر رسید. این بار تدى توضیح داده بود که پس از دریافت لیسانس تصمیم گرفته به تحصیل ادامه دهد و این کار را کرده است. باز هم خانم تامپسون را محبوبترین و بهترین معلم دوران عمرش خطاب کرده بود. امّا این بار، نام تدى در پایان نامه کمى طولانی تر شده بود: دکتر تئودور استودارد.

ماجرا هنوز تمام نشده است. بهار آن سال نامه دیگرى رسید. تدى در این نامه گفته بود که با دخترى آشنا شده و می خواهند با هم ازدواج کنند. او توضیح داده بود که پدرش چند سال پیش فوت شده و از خانم تامپسون خواهش کرده بود اگر موافقت کند در مراسم عروسى در کلیسا، در محلى که معمولاً براى نشستن مادر داماد در نظر گرفته می شود بنشیند. خانم تامپسون بدون معطلى پذیرفت و حدس بزنید چکار کرد؟ او دستبند مادر تدى را با همان جاهاى خالى نگین ها به دست کرد و علاوه بر آن، یک شیشه از همان عطرى که تدى برایش آورده بود خرید و روز عروسى به خودش زد.

تدى وقتى در کلیسا خانم تامپسون را دید او را به گرمى هر چه تمامتر در آغوش فشرد و در گوشش گفت: خانم تامپسون از این که به من اعتماد کردید از شما متشکرم. به خاطر این که باعث شدید من احساس کنم که آدم مهمى هستم از شما متشکرم. و از همه بالاتر به خاطر این که به من نشان دادید که می توانم تغییر کنم از شما متشکرم.

خانم تامپسون که اشک در چشم داشت در گوش او پاسخ داد: تدى، تو اشتباه می کنى. این تو بودى که به من آموختى که می توانم تغییر کنم. من قبل از آن روزى که تو بیرون مدرسه با من صحبت کردى، بلد نبودم چگونه تدریس کنم.

بد نیست بدانید که تدى استودارد هم اکنون در دانشگاه آیوا یک استاد برجسته پزشکى است و بخش سرطان دانشکده پزشکى این دانشگاه نیز به نام او نامگذارى شده است

همین امروز گرمابخش قلب یک نفر شوید… وجود فرشته ها را باور داشته باشید

و مطمئن باشید که محبت شما به خودتان باز خواهد گشت

داستان

ﻣﻦ ﺩﯾﮕﻪ ﺑﺎ ﺩﺧﺘﺮﺍ ﺷﻮﺧﯽ ﻧﻤﯿﮑﻨﻢ ﺍﺻﻼ ﺟﻨﺒﻪ ﻧﺪﺍﺭﻥ |:
ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺩﺧﺘﺮﺍﯼ ﺗﻮ ﺍﺩﻟﯿﺴﺘﻢ ﭘﺴﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻪ ﻣﻦ ﺁﻥ ﮔﻠﺒﺮﮒ
ﻣﻐﺮﻭﺭﻡ ﮐﻪ ﻓﻘﻂ ﺩﺭﺧﻮﺍﺳﺖ ﺁﺏ ﺩﺍﺭﻡ
ﻣﻨﻢ ﺑﺮﺍﺵ ﮐﺎﻣﻨﺖ ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺍﻻﻥ ﺳﯿﻔﻮﻧﻮ ﻣﯿﮑﺸﻢ (((:
ﺑﻌﺪ ۲ﺛﺎﻧﯿﻪ ﮐﺎﻣﻨﺘﻮ ﭘﺎﮎ ﮐﺮﺩ ﺍﺯ ﻟﯿﺴﺖ ﻓﯿﺴﺒﻮﮐﺶ ﺭﯾﻤﻮﻡ
ﮐﺮﺩﻩ |:
ﺍﺯ ﮔﺮﻭﻩ ﻓﯿﺴﺒﻮﮐﺶ ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﺎﺗﻢ ﺑﯿﺮﻭﻥ |:
ﺗﻮ ﭘﯿﺞ ﻓﯿﺴﺒﻮﮐﺸﻢ ﺑﻨﻢ ﮐﺮﺩﻩ |:
ﺍﺯ ﯾﺎﻫﻮ ﺭﯾﻤﻮﻡ ﮐﺮﺩﻩ |:
ﺍﺯ ﺍﺳﮑﺎﯾﭗ ﻫﻤﯿﻨﻄﻮﺭ |:
ﺧﻮ ﻻﻣﺼﺐ ﺑﯿﺎ ﺍﺳﯿﺪ ﺑﭙﺎﺵ ﺭﺍﺣﺖ ﺷﯽ ﻭﺍﻻ |:‬

داستان


کشاورزی الاغ پیری داشت که یک روز اتفاقی به درون یک چاه بدون آب افتاد. کشاورز هر چه سعی کرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد.
پس برای اینکه حیوان بیچاره زیاد زجر نکشد، کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاک پر کنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود.
مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار خاک های روی بدنش را می تکاند و زیر پایش می ریخت و وقتی خاک زیر پایش بالا می آمد، سعی می کرد روی خاک ها بایستد.
روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا آمدن ادامه داد تا اینکه به لبه چاه رسید و در حیرت کشاورز و روستائیان از چاه بیرون آمد …
.
.
.
.
.
.
نتیجه اخلاقی : مشکلات، مانند تلی از خاک بر سر ما می ریزند و ما همواره دو انتخاب داریم: اول اینکه اجازه بدهیم مشکلات ما را زنده به گور کنند و دوم اینکه از مشکلات سکویی بسازیم برای صعود!

داستان


اشـــتباهـــی خـونه یه خانووووم پیری رو گرفتــــــم
اومــــدم معذرت‌ خواهـــــی کنم هــــی میگفت نگین ‌جان تویــــی؟؟؟
هــــی میگفتــــم ببخـــشید مادر اشتـــباه گرفتـــم
باز میگفــــت نغمه جان تویـــــی مادر؟؟؟؟
میگفـــــتم نه مادر جان اشتباه شده ببخـــشید
اسم ســـــوم رو که گفت دلــــم شکــــست
گفتم آره مادر جووووون
زنگ زدم احوالتـــــو بپرسم.
اونقدر ذوق کرد که گریه کرد پشــــت گوووش
بی معرفتید اگه اینهمه زحمتی که پدر مادراتون کشیدن براتون رو یادتون بره یه تماس تلفنی وقتی ازت نمی گیره... 

داستان


مامور کنترل مواد مخدر به یک دامداری در ایالت تکزاس امریکا می رود و به صاحب سالخورده ی آن می گوید:

 

باید دامداری ات را برای جلوگیری از کشت مواد مخدربازدید کنم." دامدار، با اشاره به بخشی از مرتع ، می گوید:


"باشه، ولی اونجا نرو.". مامور فریاد می زنه:"آقا! من از طرف دولت فدرال اختیار دارم." بعد هم دستش را می برد و از جیب پشتش نشان خود را بیرون می کشد و با افتخار نشان دامدار می دهد و اضافه می کند:


"اینو می بینی؟ این نشان به این معناست که من اجازه دارم هرجا دلم می خواد برم..در هر منطقه یی...


بدون پرسش و پاسخ. حالی ات شد؟ میفهمی؟"

 

 

دامدار محترمانه سری تکان می دهد، پوزش می خواهد و دنبال کارش می رود

 

کمی بعد، دامدار پیر فریادهای بلند می شنود و می بیند که ماموراز ترس گاو بزرگ وحشی که هرلحظه به او نزدیک تر می شود، دوان دوان فرار می کند.

 

به نظر می رسد که مامور راه فراری ندارد و قبل از این که به منطقه ی امن برسد، گرفتار شاخ گاو خواهد شد. دامدار لوازمش را پرت میکند، باسرعت خود را به نرده ها می رساند واز ته دل فریاد می کشد:" نشان. نشانت را نشانش بده !"

داستان

در افسانه ای هندی آمده است که مردی هر روز دو کوزه بزرگ آب به دو انتهای چوبی می بست...چوب را روی شانه اش می گذاشت و برای خانه اش آب می برد.

 

یکی از کوزه ها کهنه تر بود و ترک های کوچکی داشت. هربار که مرد مسیر خانه اش را می پیمود نصف آب کوزه می ریخت.


مرد دو سال تمام همین کار را می کرد. کوزه سالم و نو مغرور بود که وظیفه ای را که به خاطر انجام آن خلق شده به طورکامل انجام می دهد. اما کوزه کهنه و ترک خورده شرمنده بود که فقط می تواندنصف وظیفه اش را انجام دهد.


هر چند می دانست آن ترک ها حاصل سال ها کار است. کوزه پیر آنقدر شرمنده بود که یک روز وقتی مرد آماده می شد تا از چاه آب بکشد تصمیم گرفت با او حرف بزند : " از تو معذرت می خواهم. تمام مدتی که از من استفاده کرده ای فقط از نصف حجم من سود برده ای...فقط نصف تشنگی کسانی را که در خانه ات منتظرند فرو نشانده ای. "


مرد خندید و گفت: " وقتی برمی گردیم با دقت به مسیر نگاه کن. " موقع برگشت کوزه متوجه شد که در یک سمت جاده...سمت خودش... گل ها و گیاهان زیبایی روییده اند.


مرد گفت: " می بینی که طبیعت در سمت تو چقدر زیباتر است؟ من همیشه می دانستم که تو ترک داری و تصمیم گرفتم از این موضوع استفاده کنم.


این طرف جاده بذر سبزیجات و گل پخش کردم و تو هم همیشه و هر روز به آنها آب می دادی. به خانه ام گل برده ام و به بچه هایم کلم و کاهو داده ام. اگر تو ترک نداشتی چطور می توانستی این کار را بکنی؟

داستان


روزی یک مرد ثروتمند، پسر بچه کوچکش را به ده برد تا به او نشان دهد مردمی که در آنجا زندگی می کنند، چقدر فقیر هستند.

 

آن دو یک شبانه روز در خانه محقر یک روستایی مهمان بودند. در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید: نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟پسر پاسخ داد:


عالی بود پدر! پدر پرسید آیا به زندگی آنها توجه کردی؟پسر پاسخ داد: بله پدر! و پدر پرسید: چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟پسر کمی اندیشید و بعد به آرامی گفت: فهمیدم که ما در خانه یک سگ داریم و آنها چهار تا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد.


ما در حیاطمان فانوس های تزیینی داریم و آنها ستارگان را دارند.


حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود اما باغ آنها بی انتهاست! با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود. بعد پسر بچه اضافه کرد : متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم.

داستان


رامبد کیف مدرسه را با عجله گوشه ای پرتاب کرد و بی درنگ به سمت قلک کوچکی که روی تاقچه بود ، رفت .
همه خستگی روزش را بر سر قلک بیچاره خالی کرد . پولهای خرد را که هنوز با تکه های قلک قاطی بود در جیبش ریخت و با سرعت از خانه خارج شد .
وارد مغازه شد . با ذوق گفت : ببخشید آقا ! یه کمربند می خواستم . آخه ، آخه فردا تولد پدرم هست ... .

مغازه دار میگه : به به . مبارک باشه . چه جوری باشه ؟ چرم یا معمولی ، مشکی یا قهوه ای ، ...
پسرک چند لحظه به فکر فرو رفت .
- فرقی نداره . فقط ... ، فقط دردش کم باشه !

داستان


استادى در شروع کلاس درس، لیوانى پر از آب به دست گرفت. آن را بالا نگاه داشت که همه ببینند. بعد از شاگردان پرسید: به نظر شما وزن این لیوان چقدر است؟ شاگردان جواب دادند 50 گرم، 100 گرم، 150 گرم.
استاد گفت: من هم بدون وزن کردن، نمی دانم دقیقاً وزنش چقدر است. اما سوال من این است: اگر من این لیوان آب را چند دقیقه همین طور نگه دارم، چه اتفاقى خواهد افتاد.
شاگردان گفتند: هیچ اتفاقى نمی افتد. استاد پرسید: خوب، اگر یک ساعت همین طور نگه دارم، چه اتفاقى می افتد؟ یکى از شاگردان گفت: دست تان کم کم درد می گیرد. حق با توست. حالا اگر یک روز تمام آن را نگه دارم چه؟
شاگرد دیگرى جسارتاً گفت: دست تان بی حس می شود. عضلات به شدت تحت فشار قرار می گیرند و فلج می شوند. و مطمئناً کارتان به بیمارستان خواهد کشید و همه شاگردان خندیدند. استاد گفت: خیلى خوب است. ولى آیا در این مدت وزن لیوان تغییر کرده است؟ شاگردان جواب دادند: نه پس چه چیز باعث درد و فشار روى عضلات می شود؟ من چه باید بکنم؟

شاگردان گیج شدند: یکى از آنها گفت: لیوان را زمین بگذارید. استاد گفت: دقیقاً . مشکلات زندگى هم مثل همین است. اگر آنها را چند دقیقه در ذهن تان نگه دارید، اشکالى ندارد. اگر مدت طولانی ترى به آنها فکر کنید، به درد خواهند آمد. اگر بیشتر از آن نگه شان دارید، فلج تان می کنند و دیگر قادر به انجام کارى نخواهید بود.
فکر کردن به مشکلات زندگى مهم است. اما مهم تر آن است که در پایان هر روز و پیش از خواب، آنها را زمین بگذارید. به این ترتیب تحت فشار قرار نمی گیرید، هر روز صبح سرحال و قوى بیدار می شوید و قادر خواهید بود از عهده هر مسئله و چالشى که برایتان پیش می آید، برآیید! دوست من، یادت باشد که لیوان آب را همین امروز زمین بگذار. زندگى همین است! 

داستان


پیرمردی نارنجی پوش در حالی که کودک را در آغوش داشت

با سرعت وارد بیمارستان شد و به پرستار گفت:خواهش می کنم به داد این بچه برسید.

بچه ماشین بهش زد و فرار کرد.

پرستار : این بچه نیاز به عمل داره باید پولشو پرداخت کنید.

پیرمرد: اما من پولی ندارم پدر و مادر این بچه رو هم نمی شناسم.

خواهش می کنم عملش کنید من پول و تا شب براتون میارم....

پرستار : با دکتری که قراره بچه رو عمل کنه صحبت کنید.

اما دکتر بدون اینکه به کودک نگاهی بیندازد گفت:

این قانون بیمارستانه. باید پول قبل از عمل پرداخت بشه.

صبح روز بعد…

همان دکتر سر مزار دختر کوچکش ماتش برده بود و به دیروزش می اندیشید...

داستان


میرم گوشت بگیرم می بینم همه ایستادن تو صف.

وقتی وارد نونوایی میشم حتی اگه یه نفر بیشتر اونجا نباشه اولین كارم هست پرسیدن ته صف.

 

اونجا نذری میدن میرم وایسم تو صف.

دسشویی هم كه از قدیم الایام بوده صف.

 

استادیوم میرم فوتبال ببینم یه ربع اولش رو باید بیخیالی طی كنم. چون باید برم تو صف.

 

می رم پول بگیرم می ایستم تو صف.

می رم پول بدم می ایستم تو صف.

 

شب اول قبر كه پرسیدن جوانیت را كجا مصرف كردی؟

میگم كودكی و جوانی و همه عمرم رو یا خواب بودم یا ته صف!

داستان


چشمتون روز بد نبینه.چند وقت پیش تو بیمارستان بودیم كه یه پسر جوونی رو با عجله آوردن تو اورژانس.
از یكی از همراهاش پرسیدم كه چش شده بود؟اونم گفتش كه آقا این جوون عاشق یه دختری شده بود و خیلی اینو میخواست.

دختره هم اینو خیلی میخواست و قرار بود با هم ازدواج كنن.

حتی قرار مدار عروسیشونم گذاشته بودن.
كه یهو دختره زد زیر همه چیو با یه پسر دیگه ای گذاشت رفت.این بیچاره هم تا اینو شنید حالش اصلا یه جور دیگه ای شد.

پا شد رفت 100ccبه خودش بنزین تزریق كرد و حالو روزش شد این....

آقا بگذریم پسره كه تو اغما بود بعده دو هفته به هوش اومد.ما هم تو بیمارستان بودیم كه یه دختر جوونی اومد با یه دسته گل رفت تو اتاق پسره واسه ملاقات.
پسره تا چشاشو باز كرد دید بله همون خانومیه كه اینو قال گذاشته و رفته .خلاصه آقا پسره كه خون جلوی چشاشو گرفته بود دستشو انداخت و یه چاقویی كه واسه باز كردن در كمپوت بغل دستش بود رو برداشت و سرم هارم از روی دستش كند و افتاد دنبال دختره.

دختره هم كه خیلی ترسیده بود با یه جیغ وحشتناك از اتاق زد بیرون و پشت سرش هم پسره با یه چاقویی تو دستش....

پسره دختره رو دنبال كرد تارسید به ته سالن بیمارستان.وقتی كه دید هیچ راه فراری نداره تسلیم شد و خودشو به دیوار سالن تكیه داد و در حالی كه به شدت گریه میكرد با حالت التماس به پای پسره افتاده بود كه یهو پسره چاقو رو برد بالا تا بكوبه به قلب دختره.....

بازم چشمتون روز بد نبینه....

پسره چون فقط 100ccبه خودش بنزین زده بود یهو بنزین تموم كرد و افتاد رو زمین......!!!!

داستان


یك مرد پس از ۲ سال خدمت پی برد كه ترفیع نمی گیرد، انتقال نمی یابد، حقوقش افزایش نمی یابد، تشویق نمی شود. بنابراین او تصمیم گرفت كه پیش مدیر منابع انسانی برود. مدیر با لبخند او را دعوت به نشستن و شنیدن یك نصیحت كرد: «از تو به خاطر ۱ یا ۲ روز كاری كه تو واقعاً انجام می دهی، تقدیر نمی شود.»
مرد از شنیدن آن جمله شگفت زده شد اما مدیر شروع به توضیح نمود.


مدیر : یك سال چند روز دارد؟
مرد: ۳۶۵ روز، بعضی مواقع ۳۶۶.
مدیر: یك روز چند ساعت است؟
مرد: ۲۴ ساعت
مدیر: تو چند ساعت در روز كار می كنی؟
مرد: از ۱۰صبح تا ۶ بعدازظهر؛ ۸ ساعت در روز.
مدیر: بنابراین تو چه كسری از روز را كار می كنی؟
مرد: ۳/۱
مدیر: خوبت باشه!! ۳/۱ از ۳۶۶ چند روز می شود؟
مرد: ۱۲۲ روز.
مدیر: آیا تو تعطیلات آخر هفته را كار می كنی؟
مرد: نه آقا.
مدیر: در یك سال چند روز تعطیلات آخر هفته وجود دارد؟
مرد: ۵۲ روز شنبه و ۵۲ روز یكشنبه، برابر با ۱۰۴ روز.
مدیر: متشكرم. اگر تو ۱۰۴ روز را از ۱۲۲ روز كم كنی، چند روز باقی می ماند؟
مرد:۱۸ روز.
مدیر: من به تو اجازه می دهم كه در تا ۲ هفته در سال از مرخصی استعلاجی استفاده كنی .حال اگر ۱۴ روز از ۱۸ روز كم كنی ، چند روز باقی می ماند؟
مرد: ۴ روز.
مدیر: آیا تو در روز جمهوری (یكی از تعطیلات رسمی می باشد) كار می كنی؟
مرد: نه آقا.
مدیر: آیا تو در روز استقلال (یكی دیگر از تعطیلات رسمی می باشد) كار می كنی؟
مرد: نه آقا.
مدیر: بنابراین چند روز باقی می ماند؟
مرد: ۲ روز آقا.
مدیر: آیا تو در روز اول سال به سر كار می روی؟
مرد: نه آقا.
مدیر :بنابراین چند روز باقی می ماند؟
مرد: ۱روز آقا.
مدیر: آیا تو در روز كریسمس كار می كنی؟
مرد: نه آقا.
مدیر: بنابراین چند روز باقی می ماند؟
مرد: هیچی آقا.
مدیر: پس تو چه ادعایی داری؟
مرد: !!!

داستان


مدیر:پسر شما اخراجه!
پدر: اخه چرا؟ من به عنوان پدرش حق دارم دلیلش رو بدونم!
مدیر:شرم اوره! در طول دوره کاریم هرگزبا چنین چیزی روبه رو نشده بودم پدر:محض رضای خدابه من بگین چی شده؟ اون بچه تازه مادرش رو از دست داده .اخه چی شده؟ کتک کاری کرده نمره صفر گرفته؟ به کسی فحش داده!اخه چی شده!
مدیر: بچه شما...
پدر: بچه من چی؟
مدیر: بچه شما جلوی هیجده جفت چشم . به معلمش گفته:
عاشقتم عشقم! واقعا از یک بچه کلاس دوم ابتدایی بعیده....
پدر پرید وسط حرفهای مدیر و با لحن تندی گفت: کوروش الان کجاست؟
مدیر:پشت در دفتر!
پدر سریع از جایش بلند شد و از دفتر خارج شد.کوروش آنجا نبود چشم چرخاند.روی ردیف صندلی ها کیف پسرش را شناخت! روی کیف روی کاغذ A4 با خط کودکانه ای دست نوشته ی کوروش به چشم میخورد......
((چشم هاش خیلی شبیه مامان بود.منو ببخش بابا...))
به سلامتی هر چی مامانه.....بزن لایکتو به افتخار همه ی مادرای ایران زمین

درباره ی آدمخواران


درباره ی آدمخواران

درباره ی آدمخواران (*)
نویسنده: میشل دو مونتنی
مترجم: کامبیز گوتن



 

اشاره:

میشل دو منتنی Michel de Montaigne ( 92- 1533) از نجبای فرانسه بود. در سی و هشت سالگی از پارلمان بردو Bordeaux استعفا داده تا در قصر خانوادگیش دور از پیشه و گرفتاری های شغلی زندگی را به تفکر و اندیشه گذراند. او کتاب های زیادی را جمع کرده بود به طوری که کتابخانه اش در آن زمان یکی از غنی ترین کتابخانه های شخصی به حساب می آمد. اثر معروف او مقاله ها Essays مجموعه ای است از برداشت های حکیمانه در خصوص سرشت انسانی و باورهای انسانی. مقاله ی «درباره ی آدمخواران» که قسمت های کوتاهی از آن را در اینجا نقل می کنیم. نشانگر طرز تفکّر مردی است که هر چه به کشفیات در مناطق دوردست آن سوی دریاها بیشتر می اندیشد و آنها را بررسی می کند بر شک و تردیدش نسبت به حقایقی که دین مدعی است افزوده می شود.
***
وقتی پیروس شاه King Pyrrhus به ایتالیا رسید، پس از دیدن لشگر منظمی که رومیان جهت مقابله با او فرستاده بودند، گفت: « من نمی دانم اینان را از چه نوع بَربَرهایی بخوانم (بَربَر نامی بود که یونانیان بر همه اقوام بیگانه نهاده بودند)، انضباطی که در این ارتش می بینم چیزی در آن نیست که با بربریت جور درآید.» یونانیان نیز در مورد لشگری که فلامی نیوس Flaminius به سرزمینشان کشانده بود همین عقیده را داشتند، همچنین فیلیپ philip وقتی سپاهیان رومی را تحت فرماندهی پوبلیوس سولپیسیوس گالبا Publius Sulpicius Galba در کشور خودش مشاهده نموده بود. از همین پیداست چقدر انسان ها باید مواظب باشند تا به مزخرفات و عقاید باطل توسّل نجویند، و این که ما باید بر اساس سنجش عقل قضاوت کنیم و نه نظریه های رایج و همگانی.
مردی بود که مدت درازی پیش من زندگی می کرد، او قبلاً ده یا دوازده سال در آن دنیایی به سر برده بود که در عصر ما کشف شده و جایی که ویل گنیون Villegaignon بر آن پای نهاده و آن را آنتراکتیک فرانسه Antractic France نامیده است. کشف سرزمینی این چنین پهناور قابل توجه است...
نظیر این مرد که با من بود در ساده لوحی کمتر پیدا می شد، شخصیتی که می شد به شهادتش اعتماد کامل کرد؛ چه، مردم زرنگ اغلب فقط مشاهده گران کنجکاوی بوده، و چیزهای بیشتری را به طور سرسری می بیند و سریع از آن می گذرند؛ و برای این که وزن بیشتری به تعبیر خویش داده و آن را مهم تر جلوه دهند از تغییر و دگرگونی داستان خودداری نمی کنند؛ آنها هرگز حقایق را آن گونه که هستند به شما نشان نمی دهند، بلکه آن را پیچانده، حجاب بر چهره شان افکنده و آن طور می نمایانند که خود تصور نموده اند؛ و برای این که داوری خویش را صحیح جلوه داده و شما را متقاعد سازند که آن را قبول کنید، حاضراند چیزی از خود به اصل مطلب افزوده و غلو نمایند ما به انسانی کاملاً صادق و اهل حقیقت نیازمندیم و یا انسان بسیار ساده که قادر نباشد به افسانه های دروغین متوسل گشته، و یا رنگ و جلای حقیقات را به آنها بزند، تا بدانیم ماجرای واقعی چه بوده است. مردی که به آن اشاره می کنم از یک چنین سادگی برخوردار بود، به علاوه در مواقع مختلف بسیاری از ملاحان و بازرگانانی را پیش من می آورد که در آن سفر با آنان آشنا شده بود. بنابراین اطلاعاتی که او در اختیارم نهاده متشبث شده و کاری ندارم که کیهان شناسان در این باره چه می گویند...
... پس از بررسی لازم به این نتیجه رسیده ام که در این قوم دور افتاده چیزی از بربریّت و توحش وجود ندارد، مگر آن که هر کس بربریّت را به آن چیزی بگوید که خود بدان عادت ندارد؛ در واقع این طور که پیداست ما هیچ معیار دیگری جهت حقیقت و عقل نداریم مگر عقاید رایج و ارزشیابی های متداول در مملکتی که خود ما در آن زندگی می کنیم. در آنجا آدمی، همواره کامل ترین مذهب، حکومت کامل، بی نقص ترین روش جهت استفاده از همه چیز را می یابد. آنها به همان مفهومی وحشی محسوب می شوند که میوه های وحشی و خود رو، میوه هایی که خودِ طبیعت آنها را به بار آورده و دیمی است؛ در حالی که، در واقع، ما باید چیزهایی را غیر طبیعی و ناهنجار بخوانیم که طبایع آنها را با وسیله های مصنوعی تغییر داده و از نظم و ترتیب معمولی به در آورده ایم....
بنابراین، به نظرم، چنین اقوامی تا آن حد، بدوی و وحشی هستند که تحت زیرکی انسانی تغییر شکل و ماهیت نداده، و هنوز سادگی ابتدایی خود را حفظ نموده باشند. هنوز قوانین طبیعت است که بر آنان حکومت می کند و آلوده ی آنچه ما داریم نشده و سقوط نکرده اند؛ ولی آنان در چنان حالت پاک و بی آلایشی به سر می برند که گاهی دلم می گیرد چرا شناخت آنها زودتر انجام نگرفته، آن هم در زمانی که انسان ها بهتر قادر بودند درباره ی آنان داوری کنند تا ما و معاصران ما. متأسفم که لیکورگوس Lycurgus و افلاطون آنها را نمی شناختند؛ زیرا به نظرم آنچه ما اکنون در این اقوام می بینیم نه تنها از تمامی تصورات شاعران درباره ی عصر طلایی و خیالبافی های آنان در خصوص وضع سعادت آمیز انسان فراتر می رود، بلکه حتی شامل نظریات و کنش فلسفی نیز می گردد. مردم باستان تصور چنین بی گناهی پاک و ساده را که ما از روی تجربه در اینان می بینیم نمی کردند؛ و حتی نمی توانستند باور کنند که اجتماع انسانی قادر باشد با وسایل مصنوعی و قید و بندی این چنین اندک خود را ابقا نماید. دلم می خواهد به افلاطون بگویم این ملتی است که در آن نه مقرراتی برای روابط آدمیان وضع شده، نه کسی سواد نوشتن دارد، نه علم ارقام وجود دارد، نه نامی برای فرمانروایی و یا برتری سیاسی؛ خوش خدمتی و چاکری خریدار ندارد، توانگری یا فقر بی معنی است، نه معاهده ای در کار است، نه ارث بردن، نه تقسیم بندی مالکیت، نه بیکاری کشیدن، نه محظورات خانوادگی، نه لباس، نه کشاورزی، نه فلز، و نه استفاده از ذرّت، نه شراب.
واژه هایی که القاگر مفهوم دروغگویی، خیانت، خدعه و تزویر، آزمندی، رشک، فریبندگی، و بخشش باشد هرگز به گوش کسی نخورده است. افلاطون چقدر دور از این کمال و بی نقصی، جمهوری تخیلی خود را خواهد یافت: « Viri a diis recentes » «فانیان تازه آفریده شده ی خدایان».

تأثيرهاي شگرف قرآن کريم

تأثيرهاي شگرف قرآن کريم

تأثيرهاي شگرف قرآن کريم



 
«... اگر مقروض نبودم و ترس بي سرپرست شدن همسر و فرزندانم را نداشتم، همين امروز به مدينه مي رفتم و انتقام همه قريش را مي گرفتم...»
اين سخنان «عميربن وهب»، يکي از دشمنان سرسخت رسول خدا (ص)، و مسلمانان بود. او پسري داشت که به نام «وهب» که در جنگ «بدر»، به دست مسلمانان اسير شد. «عمير» که از جنگ «بدر» به شهر مکه برگشت، روزي با «صفوان بن اميه»، در «حجر اسماعيل» نشسته و بر کشته شدگان بدر تأسف خورده و به ياد آنها آه سرد از دل برمي کشيدند.
صفوان گفت: اي عمير! به خدا سوگند، پس از کشته شدن آن عزيزان، ديگر زندگي برا ي ما ارزش و لذتي ندارد.
عمير گفت: آري به خدا راست گفتي. اگر من مقروض نبودم و ترس از بي سرپرستي همسر و فرزندانم نداشتم، همين امروز به مدينه مي رفتم و انتقام خود و همه قريش را از محمد مي گرفتم و او را مي کشتم. زيرا، پسر من در دست آن ها اسير است و براي رفتن به مدينه، بهانه خوبي دارم.
صفوان گفت: قرض هايي که داري، من مي پردازم و همسر و فرزندان تو را همانند زن و بچه خود سرپرستي مي کنم، ديگر چه مي خواهي؟
عمير گفت: با اين وضع حاضرم و دنبال اين کار مي روم؛ ولي به شرط آن که غير از من و تو، کسي از اين جريان آگاه نشود.
به دنبال اين قرار و گفتگو، عمير برخاست و به خانه آمد. شمشيرش را تيز کرده و لبه اش را زهرآگين ساخته و آن را با خود برداشته و به سوي مدينه راه افتاد. جمعي از مسلمانان، در مسجد مدينه نشسته بودند و از جريان جنگ بدر و نصرتي که خداي بزرگ نصيب مسلمانان کرده بود، صحبت مي کردند. ناگاه يکي از آن ها چشمش به «عميربن وهب» افتاد که با شمشيرش حمايل کرده، از شتر خود پياده شد. بي درنگ نزد رسول خدا (ص) رفت و حضرت را از آمدن او آگاه ساخت. رسول خدا(ص) امر کرد تا عمير را نزدش بردند. رسول خدا(ص) به عمير فرمود: جلوتر بيا.
عمير نزديک آمده و به رسم دوران جاهليت گفت: صبح بخير. رسول خدا(ص) فرمود: اي عمير! خدا تعارفي بهتر از تعارف تو به ما آموخت و آن «سلام» است.«سلام درود اهل بهشت نيز هست.»
عمير گفت: اي محمد! به خدا سوگند پيش از اين، «سلام و درود» را شنيده بودم. سپس رسول خدا(ص) به او فرمود: اي عمير! براي چه به مدينه آمده اي؟
عمير گفت: براي نجات اسيري که در دست شما گرفتار است. اميدوارم با من به نيکي رفتار کنيد. رسول خدا (ص) فرمود: پس چرا شمشير به گردن خود آويخته اي؟
عمير گفت: روي اين شمشيرها سياه باد! مگر اين شمشيرها چه کاري براي ما (در جنگ بدر) کردند؟
رسول خدا(ص) فرمود: راست بگو. براي چه آمده اي؟
عمير گفت: براي همين که گفتم.
رسول خدا(ص) فرمود: اکنون من مي گويم براي چه آمده اي. تو و «صفوان بن اميه»، در حجر اسماعيل با هم نشستيد و راجع به کشته شدگان بدر سخن گفتيد.تو گفتي اگر مقروض نبودم و ترس بي سرپرست شدن همسر و فرزندان خود را نداشتم، هم اکنون مي رفتم و محمد را مي کشتم. صفوان متعهد شد که قرصت را ادا کند و همسر و فرزندان تو را سرپرستي کند، تا به مدينه بيايي و مرا بکشي. ولي بدان که خداوند ميان من و تو حائل است و مرا محافظت مي کند. آن گاه، حضرت آياتي از قرآن کريم را براي او تلاوت فرمود.
عمير - که سراپا گوش شده بود- سخنان رسول خدا(ص) را کلمه به کلمه شنيد. ضمير مرده و خوابيده اش بيدار شد و بدون تأمل جلوتر رفته و گفت: «گواهي مي دهم که خدايي جز خداي تو نيست و تو رسول خداي يکتا هستي. و تاکنون خبرهايي را - که تو از غيب و آسمان مي دادي - تکذيب مي کرديم. و اين که اکنون خبر دادي، جرياني بود که جز من و «صفوان»، کس ديگري از آن خبر نداشت. به خدا سوگند، من به خوبي دانستم که اين جريان را فقط خدا به تو خبر داده است. اکنون، خداي را سپاسگزارم که مرا به دين اسلام هدايت کرد و به اين راه کشانيد. سپس، شهادتين را بر زبان جاري کرد و مسلمان شد.»
رسول خدا (ص)، رو به اصحاب کرد و فرمود: احکام دين را به برادرتان بياموزيد و قرآن را به او ياد دهيد و نيز اسيرش را آزاد کنيد.

داستان حضرت ايوب


داستان حضرت ايوب

داستان حضرت ايوب


 
ايوب، پيامبر بزرگوار خدا، مردي بود که همه چيز را تمام داشت؛ هم پيامبر الهي بود، هم از مال و خواسته کافي بهره مند بود و هم فرزندان برومند و رشيد و همسري زيبا و مهربان داشت و بيش از همه و پيش از همه، بنده تمام عيار خدا بود. هيچ حرکتي از او بي رضايت الهي و توجه به خداوند سر نمي زد. خويشتن را چون ماهي در بي کران آب، غرقه نعمت هاي خداوندي مي دانست و هر نفسي که برمي آورد تسبيح حق مي گفت و در هر قدمي که برمي داشت دانه شکري مي کاشت. چندان که فرشتگان الهي او را تمجيد و بزرگ داشت مي کردند، شيطان را برآشفته مي ساخت و آتش کينه و شرار حقد در او زبانه مي کشيد. زيرا او نمي توانست ببيند که فرشتگان الهي ايوب را به نيکي ياد مي کنند و او را بنده بسيار خوب خدا و مقرب و محبوب او مي شمارند. شيطان از فرصتي که پروردگار تا روز رستاخيز به او عنايت کرده بود سوء استفاده کرد و با بي شرمي تمام به عرض بارگاه ربوبي رساند که:
- پروردگارا! اگر ايوب چنين مطيع و فرمان بردار توست، همانا از سر بي نيازي و فراغ خاطر است و در واقع او با اين فرمان برداري از تو مي خواهد که آسايش مادي او را افزون کني يا دست کم از او نگيري. اگر مستمند مي بود، هرگز او را چنين مطيع نمي يافتي.

از بارگاه ربوبي به او پاسخ داده شد که:
 

- ما بنده خود را بهتر مي شناسيم، اما به تو فرصت مي دهيم تا ايوب آزموده شود، اختيار همه اموال را به تو سپرديم، هر چه خواهي کن! شيطان که از شادي سر از پا نمي شناخت، همراه با ايادي خود يک روز آتش در همه دارايي هاي ايوب کشيد و ايوب چنان مستمند شد که به روزي روزانه خود نيز دست نمي يافت. اما شيطان با شگفتي دريافت که اين مرد خوب خدا نه تنها ذره اي ناسپاسي نمي کند بلکه بر شکر و بندگي مي افزايد.
- پروردگارا! من آن چه داشتم، تو به من امانت سپرده بودي. تو را در همه حال سپاس مي گزارم. چگونه مي توانم شکرگوي نعمت هاي بي حدي باشم که هنوز از من دريغ نفرموده اي؟!

شيطان دوباره دام مکر گسترد و به عرض دستگاه ربوبي رساند که:
 

- پروردگارا! ايوب فرزندان رشيد و برومندي دارد که همه زن و خواسته و خانه و مأواي خوب دارند و او به آنان دل گرم است. وگرنه چنين در بندگي مبالغت نمي کرد.

دوباره از ملکوت الهي پاسخ آمد که:
 

- اي رانده وامانده! ايوب را ما بهتر از هر کس مي شناسيم، اما باز تو فرصت آزمايش او را مي دهيم. اينک اختيار جان فرزندان او جمله در دست توست، هر چه خواهي کن!
شيطان به کمک هم دستان خود بي درنگ خانه فرزندان ايوب را بر سرشان خراب کرد و همگي با خاندان زير آوار جان سپردند.
خبر به ايوب و همسر او که در نهايت مشقت و تنگ دستي به سر مي بردند رسيد. آنان با آن که از داغ فرزندان خود به تلخي گريستند، اما حتي لحظه اي از سپاس خداوند کوتاهي نکردند. ايوب، از سويداي دل به پروردگار عرض کرد:
- مهربانا! فرزندان من همگي نعمت هاي تو بودند که به امانت داده بودي. اين مشيت تو بود که همه را يک جا باز پس گيري. من چگونه مي توانم نعمت هاي بسيار تو را سپاس گويم؟!

شيطان که چون هميشه درمانده شده بود و در خشم و تنگ دلي مي سوخت، باز به درگاه الهي عرضه داشت که:
 

- پروردگارا! ايوب با آن که سني دارد اما از نعمت سلامت کامل برخوردار است و اظهار بندگي او از سر ترس است، زيرا بيم آن دارد که اگر تو را سپاس نگويد سلامت او را بازستاني؛ چنين نيست که تو را از ژرفاي جان بندگي کند.

باز از سوي خداوند پاسخ رسيد که:
 

- اي گمراه! اگر چه نه چنين است که مي گويي، اما اين آخرين فرصت توست. اختيار سلامت ايوب با تو!
ابليس پليد، ايوب صبر و بزرگوار را به يک نوع بيماري جان کاه مبتلا ساخت که بر اثر آن سراسر تن او به عفونت نشست و چرکابه از زخم ها جاري شد و هيچ جاي سالم بر تنش نماند.
ايوب که سخت مستمند بود و داغ فرزند بر جگر داشت زمين گير نيز شد. اما حتي يک بار زبان به شکوه نگشود. او خداوند را پيوسته سپاس مي گفت:
- پروردگارا! اين بنده ناچيز تو نعمت سلامت را از تو داشت. اگر آن را بازستاندي، من از جان مطيع فرمانم. چگونه تو را به نعمت جان و نعمت ايمان سپاس گويم؟!
شيطان که از خشم در حال انفجار بود، به خود دل داري مي داد که بايد صبر کند تا ايوب خسته شود، آن گاه به ناسپاسي روي خواهد آورد! اما هرچه روزها و ماه ها و سال ها سنگين تر مي گذشت، ايوب هم چنان بر سپاس خود مي افزود و هرگز لب به شکوه يا ناسپاسي نمي گشود. به اين ترتيب هفت سال گذشت و شيطان در انتظاري استخوان سوز و جان کاه به سر برد.
همسر بزرگوار ايوب نيز بي آن که هيچ از عفونت زخم هاي او شکوه اي بکند، در کمال وفاداري به پرستاري از او مشغول بود.
شيطان پليد، ناگهان - چنان که از خوابي پريده باشد - با خود گفت:
- پيدا کردم! همسر او! پايداري او از همسر اوست. اگر بتوانم او را از پرستاري ايوب باز دارم، بي گمان ايوب در هم خواهد شکست!
پس در چهره پيرمردي مصلح بر سر راه همسر او ظاهر گشت و به افسون و حيله دست زد:
- خواهر، درود بر شکيبايي بي مانند تو! تو يقين برتر از فرشتگاني. اما از آن جا که ايوب بزرگوار جاي گاهي بلند در نزد خدا دارد، آيا سزاوار نيست از خدا بخواهد که او را از اين عذاب برهاند؟ اگر براي خود نمي خواهد، دست کم بايد به خاطر تو به خداوند شکوه کند. تا کي فقر و مستمندي و اين بيماري سخت و کثيف، آن هم با تحمل داغ همه فرزندان؟ به خدا اين سزاوار نيست!
زن بي چاره که گمان مي برد اين پيرمرد با آن قيافه خيرخواه صلاح او را از سر رضاي خدا مي طلبد، افسون ابليس را پذيرفت و آن روز با شوي خود به گفت و گو پرداخت:
- ايوب، اگر از سخن من دل تنگ نمي شوي، مي خواهم چيزي بگويم!
- تا ندانم چيست، نمي توانم بگويم که دل تنگ مي شوم يا نمي شوم؟!
- آيا روزگار خوش گذشته را به ياد داري؟ روزهايي که تو در کمال سلامت و نشاط بر اسب مي نشستي و از گله هاي گوسپند و گاو و اسب خود با خرسندي و شادي ديدن مي کردي؟ روزهايي که فرزندان دل بندمان زنده بودند و هر يک از خانه و زندگي خود با فرزندان زيبا و همسران شان به ديدار من و تو مي آمدند؟
- آري، همه را به خاطر دارم؟
- پس چرا از خداوند نمي خواهي که دست کم سلامتت را به تو بازگرداند؟ اين که در برابر آن همه محنت و آن همه نعمت از دست داده چيز زيادي نيست؟
- آن سلامت و آن نعمت ها که داشتيم براي چند سال بود؟
- چه مي دانم، تمام عمرت، حدود هشتاد سال.
- اکنون چند سال است که به گمان تو من آن نعمت ها را از دست داده ام؟
- حدود هفت سال.
- من از خداوند شرم دارم که پيش از آن که اين سال ها با آن دوران خوشي و شادي برابر شود از او چيزي بخواهم! برخيز و از پيش چشمم دور شو. به خداوند سوگند که اگر روزي بهبود يابم و سلامت خود را به دست آورم، تو را به خاطر اين ناسپاسي يک صد تازيانه خواهم زد. از اين پس به پرستاري تو هم نيازي ندارم. من نمي توانم کسي را که نسبت به پروردگار خود با اين سخنان گستاخانه ناسپاسي مي کند، تحمل کنم.
زن بي چاره که از گفته خود سخت پشيمان شده بود، فرمان ايوب را اطاعت کرد و از کنار او برخاست، زيرا او را مي شناخت و مي دانست که از بودن او رنج خواهد برد. اما خانه را ترک نکرد و تن به قضاي الهي سپرد.
ايوب از همه امتحان هاي الهي سرفراز برآمده بود، اما بدون پرستاري همسرش بسيار رنج مي برد، زيرا او حتي نيروي حرکت براي انجام دادن ضروري ترين کارها را نداشت، تا آنجا که نمي توانست به تنهايي کاسه اي آب بنوشد. پس نه از سر شکوه، که با حال تضرع به خداي بزرگ عرض کرد:
- پروردگارا! در ناتواني و درد و اندوه به سر مي برم و تو مهربان ترين مهرباناني!
و اين درست در لحظه اي ادا شد که زمان آزمايش او با سرافرازي به پايان آمده بود. بنابراين خداوند دعاي او را پاسخ گفت و او را به خطاب مهربانانه ربوبي مخاطب ساخت که:
- بنده خوب و صبور و شاکر ما ايوب! پاي خود را به زمين بکوب تا چشمه اي زلال و آبي گوارا بجوشد، از آن بنوش و تن خود را در آن بشوي! ايوب چنان کرد که پروردگار فرموده بود. پس به اراده الهي سلامت و جواني او بازگشت و خداوند همسر باوفاي او را نيز جواني داد و او را بدو بازگردانيد و هم چنين تمام خاندان او را دوباره زنده کرد و به او فرمود که براي اداي سوگند خود در مورد همسرش يک صد چوبه خدنگ را بر هم بندد و آن را يک بار اما بسيار ملايم بر تن او بزند.
خداوند فرزندان ديگر و نوادگان بسيار نيز بدو عطا فرمود. و او تا حدود يک قرن پيش از ابراهيم به نيک بختي و پيامبري زيست.

اسماعیل و مادرش در كنار كعبه(1)


اسماعیل و مادرش در كنار كعبه(1)
اسماعیل و مادرش در كنار كعبه(1)


 





 

حس هووگری گاهی به صورتهای رنج آور در ساره بروز می‎كرد، او وقتی كه می‎دید ابراهیم فرزند نوگلش اسماعیل را در كنار مادرش در آغوش می‎گیرد و او را می‎بوسد و نوازش می‎نماید، در درون ناراحت می‎شد و در غم و اندوه فرو می‎رفت، آتش حسادت در درونش شعله می‎كشید كه چرا شوهرم ابراهیم باید همسر دیگر به نام هاجر داشته باشد؟ و هاجر كه كنیز من بود، اینك همتای من شود؟ و پسرش مانند پسر من مورد محبت ابراهیم قرار گیرد؟! و...
كوتاه سخن آنكه: وسوسه‎های نفسانی، طوفانی از حزن و اندوه در ساره به وجود آورده بود و موجب می‎شد كه او گاه و بیگاه با ابراهیم برخوردهای نامناسب و زننده كند.
روایت شده: اسماعیل و اسحاق بزرگ شده بودند (در حدی كه می‎توانستند با هم مسابقه كشتی یا مسابقه دویدن بگذارند) در یكی از مسابقه‎ها اسماعیل برنده شد، ابراهیم بی‎درنگ اسماعیل را گرفت و بر روی دامنش گذاشت، و اسحاق را در كنارش نشاند، این منظره ساره را بسیار ناراحت كرد،‌ به طوری كه با تندی به ابراهیم گفت: «مگر بنا نبود كه این دو فرزند را مساوی قرار ندهی؟! هاجر را از من دور كن و به جای دیگر ببر.»[1]
از آن جا كه ساره قبلاً مهربانی‎های بسیار به ابراهیم كرده بود، ‌و ابراهیم همواره سعی داشت نسبت به او وفادار و خوشرفتار باشد، از این رو نمی‎خواست ساره را از خو برنجاند.
آزارهای ساره باعث شد كه ابراهیم شكایت او را به درگاه خدا برد، خداوند به ابراهیم چنین وحی كرد: «مثال زن هم چون مثال چوب كج خشك است اگر آن را به خود واگذاری از او بهره می‎بری، و اگر خواسته باشی آن چوب را راست كنی شكسته خواهد شد».
آن گاه خداوند به ابراهیم فرمان داد كه هاجر و اسماعیل را از ساره دور كند، ابراهیم عرض كرد: آنها را به كجا ببرم؟ خداوند كه می‎خواست خانه‎اش كعبه به دست ابراهیم بازسازی شود به ابراهیم وحی كرد و فرمود: «آنها را به حرم و محل امن خودم و نخستین خانه‎ای كه آن را برای انسانها آفریدم، یعنی به مكه ببر.»[2]
ابراهیم با اجرای این فرمان گرچه از بن بست مشكل خانوادگی نجات می‎یافت، ولی چنین كاری بسیار مشكل و رنج آور بود، زیرا باید عزیزانش هاجر و اسماعیل را از فلسطین آباد و خرم به دره خشك و تفتیده مكه كنار كعبه ببرد كه در لابلای كوههای زمخت و خشن قرار داشت.
اگر خوب بیندیشیم گذاشتن همسر و فرزند در آن بیابان و دره و در میان كوهها، با توجه به روزهای داغ و گرم و شبهای تاریك در برابر درندگان، كار بسیار سخت و تلخی است،‌ولی ابراهیم مرد راه است، حماسه آفرین تاریخ است، اخلاص و بندگی او در برابر خدا به گونه‎ای است كه خود را فنای محض می‎داند و همه وجودش را قطره‎ای در برابر اقیانوس بیكران.
ابراهیم هاجر و اسماعیلِ خردسال را برداشت و از فلسطین به سوی مكه رهسپار گردید، این فاصله طولانی را با وسایل نقلیه آن زمان كه شتر و الاغ بود پیمود تا به سرزمین خشك و سوزان مكه رسید، در آن جا یك قطره آب نبود و هیچ انسان و حیوان و پرنده‎ای وجود نداشت، به راستی ابراهیم در سخت‎ترین و عجیب‎ترین آزمایشهای الهی قرار گرفت، با تصمیمی قاطع، فرمان خدا را اجرا كرد، هاجر و كودكش را در آن سرزمین خشك و سوزان گذاشت و آماده مراجعت گردید.
هنگام مراجعت هاجر در حالی كه گریان و ناراحت بود صدا زد: «ای ابراهیم! چه كسی به تو دستور داده كه ما را در سرزمینی بگذاری كه نه گیاهی در آن وجود دارد و نه حیوان شیر دهنده و نه حتی یك قطره آب، آن هم بدون زاد و توشه و مونس؟»
ابراهیم گفت: «پروردگارم به من چنین دستور داده است.»
وقتی كه هاجر این سخن را شنید گفت: «اكنون كه چنین است، خداوند هرگز ما را به حال خود رها نخواهد كرد.»

بازگشت ابراهیم ـ علیه السلام ـ به فلسطین
 

در حالی كه ابراهیم و هاجر، هر دو از فراق هم اشك می‎ریختند از هم جدا شدند، ابراهیم به سوی فلسطین حركت كرد، هاجر و اسماعیل در مكه ماندند.
وقتی كه ابراهیم به تپه «ذی طوی» رسید، همان جا كه اگر از آن جا سرازیر می‎شد دیگر هاجر و اسماعیل را نمی‎دید، نظری حسرت بار به آنها نمود،‌ آن گاه چنین دعا كرد:
«خدایا شهر مكه را شهر امنی قرار بده ـ خدایا من و فرزندانم را از پرستش بتها دور نگهدار ـ پروردگارا من بعضی از بستگانم (هاجر و اسماعیل) را در سرزمین بی‎آب و علف در كنار خانه‎ای كه حرم تو است ساكن كردم تا نماز برپا دارند، دلهای مردم را به سوی آنها و هدفشان متوجه ساز ـ و آنها و هدفشان متوجه ساز ـ و آنها را از انواع میوه‎ها (ی مادی و معنوی) بهره‎مند كن ـ خدایا مرا و فرزندانم را از نمازگزاران قرار بده ـ پروردگارا دعای مرا بپذیر و تقاضای مرا بر آور ـ مرا بیامرز و از لغزشهایم بگذر، و پدر و مادرم و همه مؤمنان را در روزی كه حساب قیامت برپا می‎شود بیامرز»[3]
به این ترتیب ابراهیم با چشمی اشكبار، هاجر و اسماعیل را به خدا سپرد و به سوی فلسطین حركت كرد، در حالی كه اطمینان داشت دعاهایش به اجابت می‎رسد، زیرا همه شرایط استجابت را دارا بود.

پیدایش چشمه زمزم سرآغاز توجه مردم به مكه
 

كعبه نخستین پرستشگاه یكتاپرستان بود كه ساختمان نخستین آن را حضرت آدم به فرمان خدا ساخت، سپس در عصر حضرت نوح بر اثر توفان ویران شد و اثری از آن باقی نماند، ‌اینك هاجر و اسماعیل در كنار همین ساختمان ویران شده در دره كوههای زمخت، تنها قرار گرفته‎اند و به راستی كه برای یك بانوی رنجدیده در كنار كودكش سكوت نمودن در چنین جایی بسیار وحشتناك است.
هاجر در آن شرایط سخت دل به خدا بست، صبر و استقامت را شیوه خود ساخت، در آن بیابان درخت خاری را دید، عبایش (چادرش) را روی آن درخت پهن كرد و سایه‎اش تشكیل داد، و با فرزند خردسالش اسماعیل، زیر سایه آن نشست.
اینك خود را در میان امواج فكرهای گوناگون می‎دید، گاهی به جسم ناتوان نور چشمش اسماعیل می‎نگریست، و زمانی به مهربانی‎های ابراهیم و نامهری‎های ساره و سرانجام در مورد سرنوشت خود و كودكش فكر می‎كرد، ولی یاد خدا دل تپنده‎اش را آرامش می‎داد، چند ساعت از روز گذشت، ناگاه اسماعیل در آن بیابان داغ و خشك اظهار تشنگی كرد.
كودك به پشت روی زمین افتاده و پاشنه‎های هر دو پای را به زمین می‎ساید، گویی از سنگ و خاك یاری می‎طلبد.
مادر دلسوخته و تنها به اسماعیل رنجور و تشنه می‎نگرد چه كند، اگر آب پیدا نشود میوه دلش و ثمره رنجهایش اسماعیل را از دست خواهد داد، برخاست و به اطراف رفت بلكه آبی پیدا كند، در چند قدمیش دو كوه كوچك (كو صفا و كوه مروه) بود، نمایی از آب را روی كوه صفا دید باشتاب به سوی آن دوید، ولی وقتی به آن رسید دید آب نیست و آبنما است، باز به سوی صفا حركت كرد و بار دیگر به سوی مروه و این رفت و آمدهفت بار تكرار شد، در حالی كه گاهی به كودك بینوایش می‎نگریست كه نزدیك است از تشنگی جان بدهد، ماد خسته شد و دید امیدش از هر سو بسته است، در حالی كه اشك از چشمانش سرازیر بود به سوی فرزندش آمد، تا در آخرین لحظات عمر او نزد كودكش باشد و عذر خود را بیان كند كه هان ای میوه قلبم هر چه توان داشتم به جستجو پرداختم ولی آبی نیافتم، تا به كودك رسید ناگهان دید از زیر پاهای اسماعیل آب زلال و گوارا پیدا شده است.
عجبا این كودك از شدت تشنگی آن قدر ناله كرده و پاهای كوچكش را به زمین ساییده كه به قدرت خدا، زمین طاقت نیاورد و آبش را بیرون ریخته است.
هاجر بسیار خوشحال شد، با ریگ و سنگ اطراف آب را گرفت و گفت: «زمزم» (ای آب آهسته باش) از این رو آب چشمه، زمزم نامیده شد و هم اكنون كنار كعبه، قرار گرفته كه یادآور خاطره عجیب هاجر و اسماعیل است.
هاجر و اسماعیل از آب نوشیدند، نشاط یافتند، هاجر دید بار دیگر خداوند با امداد غیبی به فریاد آنها رسیده و دعای همسرش ابراهیم مستجاب شده است، قلبش لبریز از توكل به خدا گردید.
طولی نكشید پرندگان از دور احساس كردند كه در این بیابان آب پیدا شده، دسته دسته به طرف آن آمدند و از آن آشامیدند.
حركت غیرعادی و دست جمعی پرندگان به سوی این چشمه و حتی رفت و آمد حیوانات وحشی به طرف آن باعث شد كه نخست طایفه «جْرهم» كه در عرفات (نزدیك مكه) سكونت داشتند دنبال پرندگان را گرفتند و آمدند كنار آن چشمه، دیدند كودكی كنار مادرش نشسته و چشمه آبی در آن جا پدید آمده است، از هاجر پرسیدند تو كیستی و سرگذشت تو چیست؟
هاجر تمام ماجرا را برای آنها بیان كرد.
گروهی از سواران یمن كه در بیابان مكه در حركت بودند، از حركت پرندگان احساس كردند آبی ظاهر شده، آنها نیز به دنبال حركت پرندگان خود را كنار چشمه رساندند و دیدند بانویی همراه كودكش در كنار آب خوشگوارینشسته است، تقاضای آب كردند، هاجر به آنها آب داد، آنها نیز از نان و غذایی كه به همراه داشتند به هاجر دادند، و به این ترتیب طایفه جرهم و قبایل دیگر به مكه راه یافتند رفته رفته مكه كه بیابانی سوزان، بیش نبود روز به روز رونق یافت و هر روز كاروانهایی به آنجا می‎آمدند و روز به روز بر احترام هاجر افزوده می‎شد، و رفته رفته خیمه‎ها در كنار آن چشمه زده شد، و بیابان تبدیل به شهركی گشت.
هاجر خدا را سپاس گزارد كه دعای همسرش به اجابت رسیده و قلبهای مردم به او متوجه گشته و از مواهب و روزی‎های الهی برخوردار شده است، كاروانها نیز همواره شكر خدا می‎كردند كه به چنین موهبتی رسیده‎اند.[4]

اسماعیل و مادرش در كنار كعبه(2)


اسماعیل و مادرش در كنار كعبه(2)

اسماعیل و مادرش در كنار كعبه(2)
اسماعیل و مادرش در كنار كعبه(2)


 





 

دیدارهای ابراهیم ـ علیه السلام ـ از هاجر و اسماعیل
 

ابراهیم به فلسطین برگشت، اما كراراً برای دیدار نور دیده‎اش اسماعیل و احوالپرسی از هاجر به مكه می‎آمد، او این راه طولانی را طی می‎كرد و از آنها خبر می‎گرفت، و از این كه مشمول لطف الهی شده‎اند و از مواهب الهی برخوردارند بسیار خوشحال می‎شد، ولی چندان در مكه نمی‎ماند و به خاطر این كه ساره ناراحت نشود، زود به فلسطین بر می‎گشت، این رفت و آمدهای ابراهیم بین فلسطین و مكه یك نكته عمیقی نیز دارد و آن این كه فلسطین و مكه این دو سرزمین پر بركت از نظر مادی و معنوی، باید از آن خداپرستان واقعی باشد، و آنان كه از تبار ابراهیم خلیل ـ علیه السلام ـ هستند، در طول تاریخ نگذارند دشمنان بشر بر این دو مكان مقدس سلطه یابند...
اسماعیل در كنار مادر مهربانش هاجر، كم كم بزرگ شد، عشایر جْرهم و افراد دیگر، فوق العاده به او احترام می‎گذاشتند، و در میان آنها نوجوان و جوانی زیباتر و با كمالتر از اسماعیل نبود، او در میان آنها، چشم و چراغ بود، جالب این كه با این كه عشایر جرهم حاضر بودند به خاطر آب زمزم و... كه از اسماعیل به آنها رسیده بود معاش اسماعیل را تأمین كنند، ولی اسماعیل چنین برنامه‎ای را قبول نداشت، بلكه خود به دنبال كار می‎رفت گاهی با دامدارای و گاهی با صیادی، معاش ساده خود و مادرش را تأمین می‎كرد، هرگز تن به احتیاج و نگاه كردن به دست دیگران نمی‎داد.
زندگی او و مادرش بسیار شیرین بود بخصوص وقتی كه ابراهیم گاهی از آنها دیدار می‎كرد، ‌زندگیشان شیرین‎تر می‎شد، نشستن این سه نفر كنار آب زلال زمزم و دست و صورت خود را شستن، صفای دیگری داشت صفایی كه در ظاهر و باطن بود، و هر كس را یارای دستیابی به آن نیست.
اما طولی نكشید كه مادر مهربان اسماعیل، یعنی هاجر این بانوی رنج دیده و مهربان كه گرد پیری به دلش نشسته بود، و چروكهای چهره‎اش حكایت از رنجهای طاقت فرسای او می‎كرد، به لقاء الله پیوست، و اسماعیل آن مادر مهربان، یگانه مونس شبها و روزها و آن مرهم زخمهایش را از دست داد.[1]
به راستی چقدر رنج آور است كه مادری این چنین كنار یگانه یادگارش از دنیا برود و پیوند این دو محبوب را به فراق مبدل سازد ولی چه باید كرد، این كار دنیای فانی است كه عزیزان را از هم جدا می‎كند و تا انسان می‎خواهد كمی به خود سر و سامان بدهد، با تلخی و رنج دیگری روبر می‎شود كه به قول شاعر:
افسوس كه سودای من سوخته خام است تا پخته شود خامی من عمر تمام است
دودمان جْرهم و عمالقه اسماعیل را تنها گذاشتند، برای او با موافقت خود همسری انتخاب كرده،‌و اسماعیل با دختر به نام «سامه» ازدواج كرد ابراهیم به شوق دیدار جوانش برای چندمین بار از فلسطین به سوی مكه رهسپار شد، سوار بر الاغ، خسته و كوفته، گرد و غبار بر سر و صورتش نشسته، با خود می‎گفت تمام این رنجها با دیدار اسماعیل و هاجر، رفع خواهد شد، ولی این بار وقتی نزدیك رسید دید هاجر به پیش نمی‎آید، كم كم به پیش آمد با زنی روبرو شد كه همسر اسماعیل بود. پس از احوالپرسی فهمید كه هاجر از دنیا رفته است، قلب مهربان ابراهیم به طپش افتاد، به یاد مهربانی‎های هاجر اشك ریخت، و از این مصیبت جانكاه به خدا پناه برد...
از همسر اسماعیل پرسید: شوهرت اسماعیل كجاست؟
همسر گفت: شوهرم به شكار رفته است.
ابراهیم پرسید: حال و وضع شما چطور است؟
همسر گفت: بسیار بد است.
این زن نالایق، اصلاً به ابراهیم پیر و خسته و تازه از راه رسیده احترام نكرد، و حتی با جوابهای بی‎ادبانه خود، دل این مرد خدا را آزرد، ابراهیم هر وقت به آن جا می‎آمد با همسر مهربانش هاجر روبرو می‎شد، هاجر با صفا، هاجر مهربان، هاجری كه شریك غم و شادی شوهر بود، اینكه كه با این زن بی‎ادب روبرو می‎شود، ‌زنی كه از كمالات انسانی و معنوی بوئی نبرده است، قدر و ارزش هاجر بیشتر احساس می‎شد، ولی چه باید كرد، دنیا از این ماجراها را بسیار دیده و خواهد دید.
توصیه ابراهیم ـ علیه السلام ـ به انتخاب همسر شایسته
ابراهیم به «سامه» (همسر اسماعیل) گفت، وقتی شوهرت از شكار برگشت به او بگو پیرمردی با این شكل و قیافه به این جا آمد، پس از احوالپرسی هنگام مراجعت گفت؛
عتبه (آستانه) خانه‎ات را عوض كن.
منظور ابراهیم از «عتبه» همسر اسماعیل بود، عتبه یعنی درگاه و آستانه، این تعبیر ابراهیم اشاره به این است؛ همان گونه كه درگاه خدا چون در دارد خانه را از سرما و گرما و امور دیگر می‎پوشاند و حفظ می‎كند، همسر انسان نیز باید در حفظ آبرو و شخصیت شوهر بكوشد و حافظ و امین خوبی برای همسر و خاندانش باشد.
ابراهیم به سوی فلسطین برگشت، اما این بار بسیار ناراحت بود، ناراحتی وفات هاجر، ‌دوری اسماعیل، برخورد با همسری ناشایسته و... اما او همه این رنجها را برای خدا و هدف تحمل می‎كرد، و این خط آزمایش الهی را نیز با كمال صبر و بردباری به پایان رساند.
اسماعیل وقتی كه از شكار برگشت، گویی بوی پدر را احساس كرد، از همسرش پرسید آیا كسی به این جا آمد؟ همسر گفت: پیرمردی به این جا آمد بسیار مشتاق دیدار تو بود، نبودی رفت.
اسماعیل پرسید: هنگام رفتن چیزی نگفت؟
همسر گفت: چرا، ‌هنگام رفتن گفت: «عتبه خانه‎ات را عوض كن.»
اسماعیل غرق در دریای فكر و حزن شد، از یك سو، پدرش را كه از راه طولانی آمده بود ندید،‌ از سوی دیگر از سخن آخر پدر استفاده كرد كه همسرش زن نالایقی است، و حتماً از هاجر مادر مهربانش نیز یاد كرده كه دیگر او نیست تا درد دل خود را به او بگوید...
ولی آن چه كه دل مضطرب اسماعیل را آرام بخش بود، توجه و توكل به خدا بود، اسماعیل فوراً همسرش را طلاق داد[2] و طبق فرموده پدر، همسر دیگر گرفت، ولی این بار سعی كرد كه همسر شایسته‎ای برگزیند، بالأخره در این جهت موفق شد و خدا را شكر كرد كه هم، سخن پدر را انجام داده و هم همسر خوبی نصیبش شده است.
ماهها از این ماجرا گذشت، باز ابراهیم به شوق دیدار فرزندش اسماعیل از فلسطین به سوی مكه رهسپار شد، این راه طولانی را طی كرد، وقتی به مكه رسید، كنار آب زمزم بانویی را دید، او همسر جدید اسماعیل بود، ابراهیم از او پرسید همسرت اسماعیل كجاست؟ او در پاسخ گفت: خدا به تو عاقبت نیك بدهد، همسرم به شكار رفته است.
ابراهیم پرسید: حال و وضع شما چطور است؟ همسر در پاسخ گفت: بسیار خوب است در كمال نعمت و آسایش هستیم، سپس ادامه داد از مركب پیاده شو تا شوهر بیاید، ابراهیم پیاده نشد، ‌همسر بسیار اصرار كرد، ابراهیم عذر آورد، همسر اسماعیل فوراً آب آورد، ابراهیم یك پا روی سنگ زمین و پای دیگر در ركاب مركب، سر و صورتش را با آب شست، و برای زن دعای خیر كرد، و تصمیم گرفت برگردد، هنگام مراجعت به زن گفت: وقتی همسرت از سفر آمد بگو پیرمردی با این شكل و قیافه به این جا آمد و هنگام مراجعت گفت: «به عتبه (درگاه) خانه‎ات توجه و احترام كن و در حفظ او كوشا باش.»
ابراهیم به سوی فلسطین برگشت، وقتی كه اسماعیل از سفر صید آمد، چون همواره به یاد پدر بود، گویا بوی پدر را استشمام كرد، از همسر پرسید كسی به این جا نیامد؟
همسر گفت: پیرمردی به این جا آمد و این جای پای او است كه در سنگ مانده است، اسماعیل از فرط شوق، به جای قدم پدر افتاده و بوسید.
همسر ادامه داد: هر چه اصرار كردم به خانه نیامد، آب برایش بردم، سر و صورت گرد آلودش را شست و هنگام مراجعت گفت: به شوهرت بگو، به عتبه خانه‎ات احترام كن.
اسماعیل از این كه همسر به پدر مهربانی كرده است، و از طرفی پدر سفارش او را نموده، از همسر تشكر كرد و از آن پس بیشتر به همسر شایسته‎اش مهربانی نمود.[3]
به این ترتیب این پدر و پسر مدتی به یاد هم از فراغ هم می‎سوختند، و گویا تمرین فراق می‎دیدند، تا در آینده اگر خواستند برای خدا دست به یك فراق طولانی بزنند برایشان آسان باشد.
همه اینها مقدمه آن بود كه این سرزمین به دست مردان خدا آباد شود، و كعبه، نخستین خانه پرستش خدا كه در طوفان نوح از بین رفته بود، به دست ابراهیم و اسماعیل تجدید بنا گردد، و وسیله‎ای برای كشاندن مردم به سوی ایمان و توحید شود، بهتر است كه این جریان روحانی و ملكوتی را با چند بیت از یك غزل پر مغز حافظ پایان دهم:
هان مشو نومید، چون واقف نه ای زاسرار غیب باشد اندر پرده، بازیهای پنهان غم مخور
هر كه سرگردان به عالم گشت و غمخواری نیافت آخر الامر او به غمخواری رسد هان غم مخور
در بیابان گر به شوق كعبه خواهی زد قدم سرزنشها گر كند خار مغیلان غم مخور
حال مادر فرقت جانان و ابرام رقیب جمله می‎داند خدای حال گردان غم مخور
گر چه منزل بس خطرناك است و مقصد ناپدید هیچ راهی نیست كورا نیست پایان غم مخور
جالب توجه این كه: اسماعیل ـ علیه السلام ـ رد پای پدر را در بیابان پیدا كرد، خم شد و آن را بوسید و به این ترتیب به پدر احترام كرد، و احساسات و عواطف پرشور خود را نسبت به پدر ابراز نمود.
اسماعیل نسبت به مادر نیز بسیار مهربان بود، و مسؤولیت خود را در برابر مادر انجام می‎داد، وقتی مادرش از دنیا رفت، او را در كنار كعبه (زیر ناودان طلا) به خاك سپرد، و در دور قبر او دیوار كوچكی ساخت تا طواف كنندگان پایشان را روی قبر هاجر نگذارند و به او بی‎احترامی نشود.[4] همین برنامه هم چنان تا حال ادامه دارد، و امروز دیوار بزرگتری از سنگ مرمر ساخته‎اند و طواف كنندگان در بیرون دیوار طواف می‎كنند، و به این ترتیب خاطره مادر دوستی اسماعیل را زنده نگه می‎دارند

زمزمه فرعون به جايي نرسيد


زمزمه فرعون به جايي نرسيد
زمزمه فرعون به جايي نرسيد


 





 
داستان بلعم بن باعورا و موسي(ع
شهر آتش گرفته بود. آتش از يک خانه شروع شد و به همه خانه ها رسيد. نمي توانست جلوي آتش را بگيرد. خانه همه پولدارها و سران شهر در آتش سوخت. زبانه هاي آتش وارد قصر هم شدند. مي دويد و کمک مي خواست اما کسي کمکش نمي کرد. قصرخاکستر شد. آتش به خانه فقيرترها رسيد؛ به خانه اهل بني اسرائيل که اسير بودند، کنيزي و کارگري مي کردند، آتش وارد خانه هاي آنها هم شد ولي خانه هايشان را نسوزاند. وقتي آخرين شعله هاي آتش خاموش شد، از شهر مرکزي مصر فقط خانه هاي بني اسرائيل مانده بود و اثري از اشراف نبود.
وحشت زده از خواب پريد. در تعبير خوابش گفتند يک پسر از بني اسرائيل، از همين زير دست هاي شهر بناي حکومتت را از بين مي برد. بيشتر ترسيد و دستور داد همه نوزادان پسر را بکشند. اما زنان را مي خواست؛ براي کنيزي؛ براي تحقير سبطيان؛ براي تمتع.
بني اسرائيل همچنان ضعيف بودند. مردها کارهاي سخت شهر را انجام مي دادند و بارهاي سنگين را مي بردند. ماموران فرعون بين آنها تفرقه مي انداختند و فرعون حکومت مي کرد. همه نوزادان پسر را سر مي بريدند. قابله ها نوزادان را به دنيا مي آوردند و خبرش را به دم و دستگاه فرعون مي دادند و جايزه مي گرفتند. چند نفر هم مراقب هر يک از قابله ها بودند تا اگر دست و دل يکي لرزيد، آن يکي حتما خبر نوزاد را بدهد. رحمي در کار نبود. موسي(ع) نبايد دنيا بيايد.
اما موسي(ع) به دنيا آمد. يک قابله قبطي او را به دنيا آورد. قابله وقتي از خانه مادر موسي(ع) بيرون مي رفت گفت:«مي خواستم خبر اين کودک را هم بدهم و جايزه اش را بگيرم اما محبتي از اين کودک در دلم نشسته که نمي گويم». قابله رفت. جاسوسان فرعون قابله را تعقيب کردند و به خانه ريختند. موسي(ع) داخل تنور بود؛ دست خالي برگشتند . مادر موسي(ع) نگران فرزندش بود. خدا به او گفت کودک را به آب بيندازد. مادر موسي(ع)سفارش يک جعبه چوبي براي فرزندش داد. نجار مي خواست به فرعوني ها بگويد، نتوانست. زبانش نمي چرخيد. جعبه را ساخت و به مادر موسي(ع) داد. موسي(ع) را يکي از قبيله فرعون به دنيا آورد. داخل جعبه دست ساز يکي از همان ها خوابيد و آب جعبه را مستقيم به دست فرعون رساند! فرعون همه نوزادان پسر را مي کشت.
موسي(ع) در آغوش فرعون بود. اصلا فرعون مدتي منتظر او بود. کاهنان گفته بودند نيل جعبه اي با خود مي آورد و آب دهان کودک درون جعبه، دخترت را شفا مي دهد. تا حال دختر فرعون خوب شد، اطرافيان او جمع شدند که سراين کودک را هم ببر.آسيه نگذاشت. او اصرار کرد. چند ساعت با فرعون حرف زد. گفت شايد اين کودک بعدها به دردمان بخورد...شايد سودي برساند. فرعون منصرف شد. محبت موسي(ع) به دل او هم افتاده بود. فرعون نمي دانست چه مي کند. هامان هم نمي دانست.

تونان و نمک من را خوردي
 

موسي(ع) بزرگ شد. در قصر فرعون بود اما بارها با او دست به گريبان شد. بارها از مظلومان بني اسرائيل دفاع کرد. طوري که وقتي موسي(ع) مرد جواني شد، بني اسرائيل مي دانستند آدم حسابي است و حمايشتان مي کند. فرعون چند بار موسي(ع) را تبعيد کرد. يک روز موسي(ع) يواشکي وارد شهر شد. تازه غروب گذشته بود. اهل شهر توي خانه هايشان بودند. موسي(ع) آمده بود سر و گوشي آب دهد . دو نفر را ديد که دعوا مي کردند. يکي از نظاميان فرعون به يکي از افراد بني اسرائيل زور مي گفت . موسي(ع) مشتي به سينه مرد فرعوني زد. مرد جابه جا مرد و موسي(ع) فرار کرد چند روز ديگر در شهر گشت . در شهر مي گفتند موسي(ع) يکي از بزرگان شهر را کشته است. دنبال او افتادند. حرقيل- يکي از نزديکان فرعون- با عجله خودش را به موسي(ع) رساند و به او خبر داد. موسي(ع) فرار کرد. بدون آب و غذا و بدون هيچ وسيله اي راهي بيابان شد.

الاغ بهشتي
 

تقريبا ده سال بعد، موسي(ع) سال ها تجربه زندگي در صحرا را داشت. با دختر شعيب نبي ازدواج کرده بود و با اهل و عيال به مصر برگشت . موسي(ع) پيامبر خدا بود. پيامبر خدا معجزه همراه داشت.آمده بود بني اسرائيل را از ستم فرعون نجات بدهد. موسي(ع) با برادرش سراغ فرعون رفت. او ايمان نياورد و خدا را باور نکرد. موسي(ع) در مصر ماند و مردم را به سوي خدا دعوت کرد. بعضي ها زودتر ايمان آوردند و بعضي ها ديرتر. بعضي ها خيلي بيشتر به موسي(ع) کمک کردند، بعضي ها کمتر. خيلي ها به اعتبار موسي(ع)ايمان آوردند.
يکي از اين صف اولي هاي مومن به موسي(ع) بلعم باعورا بود که به او بلعم بن باعورا هم مي گويند. بلعم در زبان عبري يعني خانه و مرجع مردم. او قبل از اينکه موسي(ع) پيامبر شود و مردم را به خدا دعوت کند، پيرو آيين ابراهيم بود. او در شهر بلق شام زندگي مي کرد و از نوه هاي لوط پيامبر(ع) بود.
بلعم راوي بسياري از معجزه هاي خداست. مردم از شهرهاي مختلف پيش او مي آمدند تا مرد آيين ابراهيم دعايشان کند يا از آينده برايشان بگويد. وقتي آوازه موسي (ع) به باعورا رسيد، خودش را به مصر رساند. موسي(ع) را ديد و ايمان آورد. از مالش، از سرزمينش و از آبرو و اعتبارش گذشت.
کار بلعم باعورا آن قدر بالا گرفت که مستجاب الدعوه شد. هر دعايي مي کرد، بلافاصله پذيرفته مي شد و به گفته قرآن، شيطان تقريباً از او قطع اميد کرده بود موسي(ع) آن قدر به بلعم اعتماد داشت که او را به عنوان مبلغ به شهرهاي مختلف يا نزد بني اسرائيل مي فرستاد تا آنها را به سوي خدا بخواند. مردم حرف هاي خدا را از زبان بلعم مي شنيدند و ايمان مي آوردند. ايمان پوست بدن بلعم باعورا بود.
فرعون از موسي(ع) نااميد بود، اما از بلعم نه و براي او پيام مي فرستاد و و عده مي داد؛ وعده بهترين هاي دنيا تا اينکه موسي (ع) با تعدادي از يارانش از شهر خارج شد و به سمت شهر مقدس رفت . بلعم دلش راضي به اين کار نبود و با موسي(ع) مخالفت کرد اما کافي نبود . موسي(ع) به فرمان خدا به شهر مقدس مي رفت و حرف بلعم را گوش نداد.
فرعون اين مخالفت با موسي(ع) را بهترين فرصت ديد. از ناراحتي و دلخوري بلعم استفاده کرد . به او گفت:«تو که مستجاب الدعوه هستي بالاي کوه برو و موسي(ع) و يارانش را نفرين کن تا دستشان به شهر نرسد و شکست بخورند.» بلعم گفت:«من نمي توانم پيامبر خدا را نفرين کنم» اما ته دلش از موسي(ع)ناراضي بود. زيرا او خلاف ميلش رفتار کرده بود. فرعون به بلعم وعده داد و زنش را واسطه کرد. گفت:«تو مستجاب الدعوه هستي. تو از موسي(ع) بيشتر زحمت کشيدي. خيلي از بني اسرائيل اصلا به اعتبار تو ايمان آوردند. اصلا چرا موسي(ع) به حرف عالمي چون تو گوش نداد؟» هي در گوش بلعم خواندند بلعم سوار الاغش شد. الاغ به سمت کوه رفت اما پايين کوه ايستاد. هر چه الاغ را زد، تکان نمي خورد. حيوان به زبان آمد که تو را به راهي نمي برم که پيامبر خدا را نفريني کني. بلعم آن قدر الاغ را زد تا حيوان مرد . در حديث است که الاغ بلعم باعورا از حيواناتي است که به بهشت مي روند. بلعم پير بود اما نفرت و ناراحتي موسي(ع) او را به بالاي کوه کشاند. دست هايش را بلند کرد تا موسي(ع) و پيروانش را نفرين کند.
فرعون و سپاهش از پايين کوه مي ديدند دست هاي بلعم رو به آسمان است اما او فرعون و لشکرش را نفرين مي کند. گفتند بلعم! قرارمان اين نبود. جواب داد:«خدا اسم اعظم را از زبانم برداشته و زبانم در اختيار خودم نيست. مي خواهم موسي(ع) را نفرين کنم، زبانم شما را نفرين مي کند» و با ناراحتي پايين آمد.
باعورا رو به فرعون گفت :«حالا که دنيا و آخرت از من گرفته شده، مي گويم چه کنيد تا شهر مقدس به دست موسي(ع) نيفتد و مردم ايمان نياورند». به زنان شهر بگوييد بهترين لباس ها را بپوشند، آرايش کنند و ميان لشکريان موسي(ع) بروند و آنها را به سوي خود بکشند. چنين کردند. تعدادي از ياران موسي(ع) فريب خوردند. موسي(ع) خطاکاران را مجازت کرد و بقيه اصحاب از نمايندگان بلعم فاصله گرفتند.
موسي(ع) به مصر برگشت. بلعم در دل بني اسرائيل شک مي انداخت که موسي(ع) منحرف شده و از راه خدا برگشته است. موسي(ع) تا زماني که بود با بلعم مبارزه کرد؛ همان طور که با فرعون، هامان و قارون، بلعم را خود را گم کرده بود.

زمزمه فرعون به جايي نرسيد

عاقبت از آن کيست؟
 

موسي(ع) ياران زيادي پيدا کرده بود. بيشترشان از بني اسرائيل بودند و تعدادي هم قبطي. فرعوني ها گرفتار قحطي و بلا شدند، چرک و خون از در و ديوار مي باريد. بيماري هاي واگير بينشان شايع شد؛ اما ايمان نياوردند. خدا دچار بلايشان مي کرد، شايد به درگاهش زاري کنند. اما ايمان نياوردند . مي گفتند اگر خدا اين عذاب ها را بردارد، ايمان مي آوريم خدا به آنها آسايس داد اما ايمان نياوردند.
پيام خدا آمد:«موسي ! شبانه بندگان من را کوچ بده و از شهر خارج کن. فرعون شما را تعقيب خواهد کرد.
موسي(ع) فرمان خدا را به بني اسرائيل گفت . بعضي ترسيدند و شک کردند که خانه و زندگي را بگذاريم و برويم؟ بعد چه ، هر کس که به موسي (ع) ايمان داشت، زار و زندگي را جمع کرد و دنبال موسي(ع) راه افتاد. خبر به فرعون رسيد . اشراف نگران شدند . هم مي ترسيدند اصحاب موسي(ع) برآنها بشورند، هم نگران بودند که کنيزان و غلامان و کارگرهايشان را از دست مي دهند.
همه شال و کلاه کردند و دنبال گروه موسي(ع) به راه افتادند. ياران فرعون زيادتر بودند. موسي(ع) به نيل رسيد. پشت سرفرعون بود و دريايي از آدم مسلح و عصباني.
موسي(ع)عصايش را به نيل زد. آب ها قطعه قطعه شدند و مثل تکه هاي سنگي کوه روي هم قرار گرفتند. موسي (ع) و مؤمنان از ميان کوه هاي آب گذشتند. وقتي آخرين فرد بني اسرائيل از نيل خارج شد، آخرين سرباز فرعون وارد نيل شد. آب ها فرو ريخت و همه غرق شدند
موسي(ع) و بني اسرائيل به مصر برگشتند. آنها وارث قصرها، باغ ها، خانه ها و حکومت مصر شدند.
خدا دوستان فرعون را از خانه بيرون کرد . خودشان بيرون نرفتند . نمي دانستند .

درسهايي از يک قصه قرآني


درسهايي از يک قصه قرآني

درسهايي از يک قصه قرآني



 

اشاره: «لقد کان في قصصهم عبره لاولي الالباب»(1)
 

«در بيان آثار و سرگذشت گذشتگان عبرتي است بر صاحبان خرد.»
قرآن بارها سرگذشت پيامبران و اصحاب آنان را نقل کرده است و مسلمانان را تشويق کرده است تا از سرگذشت گذشتگان عبرت گيرند. يکي از قصه هاي قرآني، داستان موسي (ع) و حضرت خضر (ع) است که موسي به امر خداوند بزرگ قرار است تا به ديدار و شاگردي خضر (ع) که علم لدني ويژه اي دارد، برود، تا از او کسب علم و دانش کند. …
بايد توجه داشت که قصه هاي قرآني با داستان هاي کتاب ديگر، تفاوت هاي بسياري دارد؛ قصه هاي قرآني يافتني است، نه بافتي؛ عبرت آموز است نه سرگرمي؛ حق است، نه باطل؛ آموزنده است نه بدآموز.
قصه رويارويي موسي (ع) با حضرت خضر (ع) نيز درسهاي بسياري براي صاحبان خرد و انديشه دارد، بنابراين در ابتدا، اين قصه قرآني را نقل خواهيم کرد و سپس به برخي از درسهاي تربيتي و مديريتي که از اين قصه قرآني مي توان دريافت، اشاره خواهيم کرد.
قصه شاگردي موسي (ع)
خداوند به حضرت موسي (ع) امر مي كند تا به ديدار و شاگردي معصومي رود كه، علم لدني ويژه اي دارد. حضرت، به همراه فردي، طي طريق كرده، مصمم است تا ايشان را بيابد، اگر چه عمري را در اين راه، صرف كند.
وعدگاه، جايي است كه ماهي بريان شده همراه آنان زنده شود و راه دريا را پيش گيرد‎‎؛ اين اتفاق، رخ مي دهد؛ ولي جوان همراه موسي (ع) از فرط خستگي فراموش مي كند تا خبر دهد؛ بعد از طي مسافتي و گرسنه شدن، جريان را متوجه مي شوند و به همانجا برمي گردند. هنگامي كه موسي، خضر را ملاقات مي كند، پرنده اي در برابر آنان قطره اي از آب دريا را با منقارش برمي دارد و بر زمين مي ريزد. خضر (ع) به موسي (ع) مي گويد: آيا رمز اين كار را دانستي؟ او به ما مي آموزد كه علم ما در برابر علم خداوند، همانند قطره اي در برابر درياي بي كران است.
حضرت موسي (ع) تقاضاي شاگردي حضرت خضر (ع) را دارد؛ موسي به خضر مي گويد: آيا اجازه مي دهي در پي تو بيايم تا از آنچه براي رشد و كمال به تو آموخته اند، به من بياموزي؟
اما خضر (ع) نمي پذيرد! و در پاسخ موسي (ع) مي گويد: تو هرگز نمي تواني بر همراهي من صبر كني. و چگونه بر چيزي كه آگاهي كامل به اسرار آن نداري صبر مي كني؟
اما موسي (ع) اصرار مي كند، تا اينكه خضر مي پذيرد‎؛ به اين شرط كه در مقابل كارهاي عجيب او سكوت كند؛ تا در فرصت مناسب، معلم الهي خود به تبيين آن، بپردازد.
حضرت موسي و خضر به راه مي افتند و سوار كشتي مي شوند. خضر (ع) كشتي را كه در پهنه درياست، سوراخ مي كند؛ موسي (ع) شرط خود را فراموش كرده، اعتراض مي كند؛ آيا كشتي را سوراخ كردي تا سرنشينان آن را غرق كني؟ راستي كه كار ناروايي انجام دادي!
اما خضر (ع) به موسي تذكر مي دهد؛ آيا نگفتم كه نمي تواني همراه من شكيبايي كني؟
موسي (ع) با تذكر خضر متنبه شده و سكوت اختيار مي كند و به خضر مي گويد: مرا به خاطر ترك قرار مواخذه مكن و از اين كارم بر من سخت مگير.
موسي (ع) و خضر (ع) به راه خود ادامه مي دهند تا اينكه با كودكي نابالغ روبه رو مي شوند. خضر (ع)‏، آن كودك نابالغ را به قتل مي رساند!
موسي (ع) شديداّ اعتراض مي كند؛ آيا بي گناهي را بدون آنكه كسي را كشته باشد، كشتي؟ به راستي كار زشت و منكري انجام دادي!
اين بار خضر (ع) با تذكر سختي موسي (ع) را شرمنده مي كند؛ آيا نگفتمت كه نمي تواني همپاي من صبر كني؟
موسي (ع) اين بار خود شرط مي كند در صورت تكرار، معلم الهي مصاحبت با موسي (ع) را رها كند‎؛ از اين پس اگر چيزي از تو پرسيدم، مصاحبت مرا مپذير كه از سوي من معذور خواهي بود.
موسي (ع) و خضر (ع) به راه خود ادامه مي دهند تا به يك آبادي مي رسند، در حال گرسنگي و بي پولي، از مردمان آن آبادي درخواست طعام مي نمايند، ولي آنان از خست و طمع از پذيرايي ابا مي كنند و از مهمان كردن آن دو، سرباز مي زنند. در اين ميان، حضرت موسي (ع) و خضر (ع) با ديوار در حال سقوط روبرو مي شوند كه در حال فرو ريختن بود. پس حضرت خضر (ع) با آن حال خستگي و گرسنگي مفرط، ديوار را به پا مي سازد!
حضرت موسي (ع) با تعجب و با ملايمت توام با بي حوصلگي حاصل از خستگي و گرسنگي، اعتراض مي كند؛ لااقل خوب بود بر اين عمل، مزدي دريافت مي كردي تا با آن رفع گرسنگي مي كرديم.
بلافاصله حضرت خضر (ع) تخلف از شرط را به موسي (ع) تذكر مي دهد و اعلام جدايي مي كند؛ اين هنگام جدايي ميان من و توست، پس تو را از راز آنچه نتوانستي بر آن صبر كني آگاه مي سازم.
خضر (ع) قبل از جدا شدن‏، فلسفه كارهايش را با منطق الهي، توضيح مي دهد و به موسي (ع) مي گويد كه همه اين كارها به امر خدا صورت گرفته است و هيچ كدام به راي شخصي، نبوده است:
در حادثه اول، كشتي متعلق به مردماني فقير بود، ماموران حكومتي به مصادره كشتيهاي سالم مي پرداختند، با معيوب كردن، كشتي از تصرف مصون ماند.
در حادثه دوم، پسر بچه، از آن پدر و مادر مومني بود، ليكن در شرارت، اين پسر بچه چنان بود كه از او، خوف منحرف كردن آن دو، مي رفت‎؛ پس به حياتش خاتمه داده شد؛ و به جاي او، فرزندي صالح، به آن دو عطا شد.
در حادثه سوم، ديوار متعلق به دو يتيم بود كه زير آن، گنجي برايشان قرار داشت و پدرشان فرد صالحي بود‎؛ از اين رو، ديوار ترميم شد، تا گنج حفظ شود، تا اينكه دو كودك به سن بلوغ برسند و آن گاه گنج خويش را كه رحمتي از سوي پروردگارت بود، استخراج كنند.

درس اول: هجرت براي كسب علم
 

اسلام به علم ارزش والايي داده است و قرآن بارها انسان ها را به كسب علم دعوت نموده است‎؛ قرآن هفت مرتبه با فرمان «سيرو في الارض» مسلمانان را به سير در زمين و جهانگردي هدف دار دعوت كرده و هفت مرتبه با جمله «او لم يسيروا» كساني را كه سير نمي كنند، توبيخ كرده است.
همچنين در قرآن مي خوانيم: كساني كه با ترك هجرت و ماندن در ديار فساد، هدف و عقيده خود را از دست داده و به خود ستم كرده اند، هنگام مردن فرستگان از آنها مي پرسند: در چه وضعي بوديد، گويند: در زمين مستضعف بوديم: (قالوا كنا مستضعفين في الارض). فرشتگان اين توجيه را نمي پذيرند و به آنها مي گويند: مگر زمين خدا گسترده نبود تا در آن هجرت كنيد: (الم تكن ارض الله واسعه فتهاجروا فيها).
حديت معروف «اطلبوا العلم و لو بالصين» كه به مسلمانان اجازه مي دهد براي تحصيل علم، حتي به كشور كفر سفر كنند (البته به شرطي كه بتوانند عقيده خود را حفظ كنند)‏، از ارزش و جايگاه ويژه هجرت براي كسب كسب علم و دانش حكايت دارد.
حضرت موسي (ع) نيز براي كسب علم و دانش، به بيابانگردي تن مي دهد تا از معلمي همچون خضر (ع) استفاده كند. حضرت موسي (ع) خود پيامبر خداست اما درخواست شاگردي حضرت خضر (ع) را دارد و اين نشان مي دهد كه علم انبياء نيز، محدود و قابل افزايش است و پيامبران اولوالعزم نيز از فراگيري دانش دريغ نداشتند.

درس دوم: ادب و تواضع شاگرد در مقابل استاد
 

حضرت موسي (ع) اين گونه درخواست خود را براي شاگردي حضرت خضر (ع) مطرح مي كند‎؛ آيا اجازه مي دهي در پي تو بيايم تا از آنچه براي رشد و كمال به تو آموخته اند، به من بياموزي؟
از همين جمله مي توان نكات متعددي در ادب و تواضع شاگرد نسبت به استاد دريافت كرد؛ موسي همراهي خود را با اجازه آغاز مي كند، خود را شاگرد و خضر را استاد خود معرفي مي كند، تعليم استاد را مايه رشد خود مي داند و …
بنابراين مي توان گفت كه:
1- براي كسب علم و دانش، بايد در مقابل استاد، ادب و تواضع داشت.
2- كسي كه عاشق علم و آموختن است، بايد تلاش و حركت كند.
3- مسافرت با عالم و تحمل سختي در راه كسب علم و دانش براي رسيدن به رشد و كمال ارزش دارد.
4- طالب علم بايد به دنبال علم باشد و شخصيت زده نباشد. موسي (ع) به شرط يادگيري حركت مي كند، نه به عنوان هيئت همراه و تشريفات.
5- پيمودن راه تكامل و رسيدن به معارف ويژه الهي به معلم و راهنماي الهي نياز دارد.
6- دانش ارزش آفرين است كه مايه رشد باشد، نه غرور و مجادله.

درس سوم: صبر و شکيبايي در راه علم
 

حضرت خضر (ع) در پاسخ به درخواست حضرت موسي (ع) براي شاگردي اش مي گويد: تو هرگز نمي تواني بر همراهي من صبر کني. و چگونه بر چيزي كه آگاهي كامل به اسرار آن نداري صبر مي كني؟
پاسخ خضر (ع) چند درس تربيتي دارد.
1- مربي و معلم بايد از ظرفيت شاگرد آگاه باشد.
2- ظرفيت افراد متفاوت است حتي موسي (ع) تحمل کارهاي خضر (ع) را ندارد.
3- رشد علمي بدون صبر، ميسر نيست.
4- آگاهي و احاطه علمي، ظرفيت و صبر انسان را بالا مي برد.
5- صبر در راه تحصيل، ادب و شرط تعلم است.

درسهايي از حادثه اول؛ سوراخ کردن کشتي نيازمندان
 

بعد از آنکه حضرت خضر (ع) درخواست موسي (ع) را مي پذيرد، آنها سوار کشتي مي شوند، اما خضر (ع) آن کشتي را سوراخ مي کند و موسي (ع) به اين کار خضر (ع) اعتراض مي کند. خضر در هنگام جدايي فلسفه اين کار را مصون ماندن کشتي از دست ماموران حکومتي اعلام مي کند. اين حادثه چند درس مهم به ما مي آموزد:
1- فراگيري علم، محدود به زمان و مکان و وسيله خاصي نيست: (در دريا و سوار بر کشتي و در سفر هم مي توان آموخت.)
2- اگر علم و حکمت کسي را پذيرفتيم، در برابر کارهايش، حتي اگر به نظر ما عجيب آيد، سکوت کنيم.
3- گاهي لازمه آموزش، خراب کردن چيزي است.
4- سوراخ کردن کشتي، تصرف بي اجازه در مال ديگري و زيان و خسارت رساندن به مال و جان خود و ديگران بود، بنابراين حضرت موسي به جا اعتراض کرد.
5- معلم و استاد مي تواند شاگرد را مواخذه کند. (حضرت خضر (ع) بعد از اعتراض موسي به او تذکر مي دهد.)
6- در آموزش و پرورش نبايد کار را بر شاگردان سخت گرفت. (موسي (ع) به خضر (ع) مي گويد: مرا به خاطر ترک قرار مواخذه مکن و از اين کارم بر من سخت مگير.)
7- آنچه انسان مشاهده مي کند، چهره ظاهري امور است که چه بسا، چهره باطني نيز دارد. ظاهر کارهاي خضر (ع) در ديد موسي (ع) خلاف بود، ولي در باطن آن، راز و رمز و حقيقتي نهفته بود.
8- معيوب کردن کشتي براي آن بود که به دست ماموران حکومتي نيفتد و آن بينوايان، بينواتر نشوند، در واقع دفع افسد به فاسد بود، که تشخيص آن کارشناس مي خواهد. دفع افسد به فاسد جايز و رعايت اهم بر مهم لازم است.
9- حکيم، هرگز کار لغو نمي کند و اعمالش بر اساس مصلحت است.
10- بايد تدابيري انديشيد و حاکمان غاصب را از دست يابي به اموال مردم محروم کرد.

درس هايي از حادثه دوم؛ گرفتن جان کودک نابالغ
 

حضرت خضر (ع) عذرخواهي موسي (ع) را مي پذيرد و اجازه همراهي به او مي دهد تا اينکه حادثه دوم، اتفاق مي افتد و خضر (ع) کودکي نابالغ را به قتل مي رساند و حضرت موسي (ع) شديداً به اين کار خضر اعتراض مي کند. از اين حادثه مي توانيم درس هاي زير را بياموزيم:
1- استاد، پس از پذيرش اشتباه و عذرخواهي شاگرد، بايد آموزش و ارشاد را ادامه دهد. (خضر عذرخواهي موسي را مي پذيرد و اجازه همراهي به او مي دهد.)
2- حيات و مرگ انسان ها به دست خداست، خضر همچون عزرائيل مامور گرفتن جان آن کودک نابالغ بود و کار او به فرمان خدا و بر اساس مصلحت الهي صورت گرفت.
3- مراعات شرع، مهم تر از تعهدات اخلاقي است. (موسي به دليل اينکه قتل از منکرات است، سکوت را جايز ندانست و از تعهد اخلاقي که داده بود، دست برداشت.)
4-قانون قصاص، در دين موسي (ع) نيز بوده است: (اعتراض موسي اين بود که چرا نوجواني را که قاتل نبود کشتي)
5- شناخت معروف و منکر کار آساني نيست، گاهي آنچه نزد کسي معروف است، نزد ديگري منکر جلوه مي کند.
6- اولياي خدا، در علم و ظرفيت يکسان نيستند.
7- درباره عملکرد خود، راي منصفانه بدهيم.( موسي مسئوليت بي صبري خود را بر عهده گرفت.)
8- حضرت خضر (ع) با قتل آن کودک نابالغ، خواست به موسي (ع) بياموزد که چه بسا مرگ فرزند به مصلحت والدين است و خداوند با اعطاي فرزندي ديگري داغ قبلي را جبران مي کند. (در حديث آمده است: خداوند به جاي آن پسر، دختري به آن دو مومن داد که از نسل او پيامبران الهي پديد آمدند.) آري فرزند، امانت خداست نزد والدين، نه ملک آنها. و هر گاه خداوند اراده کند حق دارد، امانت خود را بگيرد.
9- گاهي فرزند، سبب انحراف والدين مي شود و گاهي والدين، فرزند را به انحراف مي کشانند.
10- اين کار حضرت خضر (ع) به امر خداوند و بر اساس علم غيب صورت گرفته است و هيچ کس حق ندارد ديگري را از ترس ارتکاب جرم در آينده به قتل برساند و به همين جهت است که حضرت موسي (ع) به اين کار حضرت خضر (ع) اعتراض مي کند.
11- خداوند به پدر و مادر با ايمان، عنايت خاص دارد.
12- بايد فتنه ها را پيش بيني کرد و از ريشه خشکاند.
13- گرفتار شدن مومنان به بعضي ناگواري ها، براي حفظ ايمان و عقيده آنان است.
14- اگر خداوند چيزي را از مومن بگيرد، بهتر از آن را مي دهد.
15- آنچه مهم است، سلامتي، پاکي و محبت فرزند به والدين است، نه دختر يا پسر بودن فرزند. (خداوند به جاي آن پسر، دختري به آن دو مومن داد.)

درس هايي از حادثه سوم؛ ساختن ديوار يتيمان
 

پس از دو ماجراي گذشته که خضر (ع) در يکي کشتي را سوراخ کرد و ديگري کودک نابالغي را به قتل رساند، در اين ماجرا، به تعمير و اصلاح ديواري اقدام مي کند که حتي صاحب آن درخواست نکرده است، چه رسد به آن که خضر (ع) بخواهد از او مزدي دريافت کند! حادثه سوم نيز درس هاي آموزنده اي دارد:
1- تغيير مکان براي کسب تجربه جديد يک ارزش است.
2- انبياء گاهي در شدت نياز به سر مي بردند. ( موسي و خضر در حال گرسنگي و خستگي به آن آبادي رسيدند و درخواست طعام نمودند.)
3- گر چه نيازمند به حداقل قناعت مي کند، ولي کرامت انساني مي گويد که در حد ضيافت پذيرايي کنيد. (اهل آبادي از مهمان کردن موسي و خضر (ع) سرباز زدند.)
4- لازم نيست مهمان آشنا باشد، از مهمان غريبه و در راه مانده نيز بايد پذيرايي کرد.
5- اولاي الهي اهل کينه و انتقام نيستند، گرچه اهالي آن آبادي، آنان را مهمان نکردند، ولي خضر به آنان خدمت کرد.
6- بي اعتنايي و بي مهري مردم، در خدمت ما به آنان تاثير منفي نگذارد.
7- وقتي نياز را ديديم، دست به کار شويم و منتظر دعوت و بودجه و همکار و آيين نامه نباشيم.
8- وقتي کاري را مفيد و لازم تشخيص داديم، به انتقاد اين و آن کاري نداشته باشيم.
9- کار کردن و مزد گرفتن ننگ نيست.
10- يک جا فرزند به دليل حفظ ايمان والدين کشته مي شود و در جاي ديگر به دليل صالح بودن پدر، سرمايه فرزند در زيرزمين حفظ مي شود.
11- حفظ اموال يتيم واجب است.
12- ذخيره سازي ثروت براي فرزندان، جايز است.
13- فرزند نابالغ مي تواند مالک باشد، اما شرط تصرف او در اموال، بلوغ و رشد است.
14- نيکي پدران، در زندگي فرزندان اثر دارد.

درس هايي از لحظه فراق موسي و خضر (ع)
 

حضرت موسي (ع) با پرسش ها و اعتراض هي مکرر و تنها گذاشتن حضرت خضر (ع) در ساختن ديوار، زمينه جدايي خود را از خضر (ع) فراهم کرد. اما همين لحظه فراق موسي و خضر (ع) نيز درسهايي آموزنده دارد:
1- اگر با کسي در شيوه عمل اختلاف داريم و يکديگر را درک نمي کنيم، بي آنکه مقاومت کنيم از هم جدا شويم.
2- وقتي به هر دليلي از کسي جدا مي شويم، ادب را مراعات کنيم.
3- هر جدايي، نشانه کينه و عقده و غرور و تکبر نيست. (موسي (ع) چون از بصيرت کارهاي خضر (ع) برخوردار نبود، از وي جدا شد.)
4- چه بسيار فراق ها که ناشي از کم صبري يا بي صبري است. (حضرت موسي (ع) نتوانست بر کارهاي خضر (ع) صبر پيشه کند و اعتراض کرد.)
5- به کوچک ترين اختلاف، دوستان خود را از دست ندهيم. حضرت خضر (ع) و موسي (ع) پس از سه مرحله از هم جدا شدند.
6- هر چه سريع تر ابهام ذهني ديگران را نسبت به خود برطرف کنيم. (حضرت خضر (ع) در هنگام جدايي، فلسفه کارهاي خود را براي موسي (ع) تشريح کرد.)

درس هاي مديريتي
 

قصه حضرت موسي (ع) و خضر (ع) دو اصل مهم مديريت اسلامي را گوشزد مي كند:
1- اعمال مديريت بر اساس اختيار نيروها
2- اعمال مديريت بر اساس بصيرت نيروها
در اين قصه قرآني، حضرت موسي (ع) نه از خضر (ع) اطاعت مي کند و نه همراهي و مساعدتي دارد! و نه اينکه، حضرت خضر به او فرماني مي دهد. از طرفي، توبيخي هم از جانب خداوند، نسبت به حضرت موسي (ع) نمي بينيم؛ با وجودي که اين معلم بزرگوار، از جانب خدا معرفي شده است و حضرت موسي، به حکمت و مديريت خضر (ع) شک ندارد؛ با اين وجود، از همراهي و کمک به او خودداري کرده، حتي اعتراض هم مي کند. خضر (ع) هم، به موسي (ع) کاري را تحميل نمي کند و حتي به او اعتراض هم نمي کند که: مگر خدا مرا به معلمي معرفي نکرد؟ و مگر من از علم لدني برخوردار نيستم، پس چرا از من تبعيت نمي کني؟
خدا هم موسي (ع) را مواخذه نکرده است، هر چند به ايشان امر کرده که شاگردي خضر (ع) کند، اما خداوند به موسي (ع) نمي گويد: مگر نگفتم: اين معلم از جانب من است: چرا تبعيت نکردي؟، چرا دست روي دست گذاشتي و در سوراخ کردن کشتي، کمکش نکردي؟! چرا در جريان کشتن کودک نابالغ، تماشاچي بودي؟ و بلکه به او اعتراض هم کردي؟! چرا در حالي که خضر تشنه و گرسنه بود و آن ديوار را مي ساخت به او کمک نکردي؟.
عدم مواخذه حضرت موسي (ع) از سوي خداوند بزرگ، نشان مي دهد حتي در سطح عمل يک معصوم با معصوم ديگر، تبعيت از روي ميل و رغبت صورت مي گيرد؛ و اين ميل و رغبت، از بصيرت به عمل بر مي خيزد.
در نظام مديريت ولايي و الهي، شوق و رغبت، محور اعمال مديريت و تحقق تبعيت از نيروهاي تحت فرمان است و اين سنت الهي است که انسان بر اساس اختيار، اعمال راي و اعمال اراده کند. بنابراين درس اول مديريتي اين قصه قرآني، اعمال مديريت بر اساس اختيار نيروها است.
وقتي حضرت موسي (ع) به اصرار مي خواهد در خدمت حضرت خضر (ع) قرار بگيرد، او نمي پذيرد و تذكر مي دهد؛ تو هرگز نمي تواني بر همراهي من صبر كني. و چگونه بر چيزي كه آگاهي كامل به اسرار آن نداري صبر مي كني؟
حضرت خضر (ع) علت عدم صبر را، عدم بصيرت معرفي مي نمايد. حضرت موسي (ع) بدون بصيرت، چيزي را قبول نمي كند در مقابل كارهاي حضرت خضر (ع) اعتراض نيز مي كند. حضرت خضر (ع) نيز كه خود به اين امر آگاه است، اعتراض هاي موسي را به دليل عدم بصيرت و عدم احاطه به موضوع، مي داند و به همين خاطر، رغبتي به همراهي موسي ندارد.
حضرت موسي (ع) اصلاَ از خضرت خضر (ع) تقليد نمي كند و خضرت خضر (ع) نيز‏، موسي را به انجام كارها مجبور نمي سازد.
از نظر موسي (ع) ظاهر اعمال حضرت خضر (ع)، خلاف شرع بود، و وظيفه شرعي او، امر به معروف و نهي از منکر بود و بايد اعتراض مي کرد، هر چند که خداوند حضرت خضر (ع) را تضمين کرده بود. کارهاي حضرت خضر (ع) نيز بر اساس بصيرت بود. بنابراين مي توان گفت که سنت الهي در امر تبعيت، محوريت بصيرت و اختيار مي باشد.
پس درس دوم مديريتي اين قصه قرآني، اعمال مديريت بر اساس بصيرت نيروها است؛ يعني در مديريت اسلامي براي آنکه نيروهاي زيرمجموعه را به اطاعت بکشانيم بايد بصيرت دهي مناسب، با توجه به نوع مسئوليت آنها، داشته باشيم.
اگر بخواهيم به يک جمعبندي در خصوص درسهاي مديريتي اين قصه قرآني دست يابيم، بايد گفت که مدير الهي، نه مي تواند اجبار کند و نه مي تواند بر اساس جهل و تقليد و تحريک، مردم را به اطاعت بکشاند؛ بلکه مسئول است که افراد تحت فرمانش، با آگاهي و اختيار، عمل کنند، نه با جهل و غفلت؛ چرا که آن اختياري هم که از روي جهل باشد، ارزش ندارد. پس مدير اسلامي، مسئول است که اختيار مردم، بر اساس شعور و آگاهي شان باشد، نه بر اساس جوسازي و تبليغ و اوضاع ويژه اي که پديد مي آيد.
پايان سخن اينکه ما نيز بايد به اين دو اصل مهم مديريتي (1- اعمال مديريت بر اساس اختيار نيروها 2- اعمال مديريت بر اساس بصيرت نيروها) توجه داشته باشيم و اگر يک مدير هستيم اين دو اصل مهم مديريتي را در مورد زيرمجموعه ها رعايت کنيم و يا اگر قرار است به عنوان يک فرد زير نظر مدير انجام وظيفه کنيم، بر انجام کارها بصيرت و آگاهي داشته باشيم و اختيارمان نيز از روي بصيرت و آگاهي باشد.

لطيفه هاي قرآني

لطيفه هاي قرآني

لطيفه هاي قرآني



 

 

داستان غاشيه
 

اعرابي اي « غاشيه اي»( روکش زين اسبي) را به سرقت برده داخل مسجد شد تا نماز جماعت بگذارد. امام در نماز اين آيه را خواند:« هل أتاک حديث الغاشية»؛ آيا داستان غاشيه( روز قيامت که حوادث وحشتناکش همه را مي پوشاند) به تو نرسيده است؟
اعرابي گفت: فضولي موقوف! وقتي امام جماعت اين آيه را خواند:« وجوه يومئذٍ خاشعة»؛ چهره هايي در آن روز خاشع و ذلت بارند. اعرابي گفت: بياييد غاشيه تان را بگيريد؛ چون نمي خواهم چهره من ذليل شود. سپس آن را به گوشه اي پرتاب کرد و از مسجد خارج شد.

درخت خربزه، الله اکبر!
 

اعرابي به مسجد رفت و در نماز جماعت شرکت کرد. امام جماعت سوره بقره را خواند اعرابي بر اثر ايستادن زياد، بسيار خسته شد. بدين جهت نماز را رها کرد و رفت. بعد از چند روز، در مسجدي به نماز جماعت اقتدا کرد. امام قرائت سوره فيل را شروع کرد، اعرابي فوراً نمازش را شکست و پا به فرار گذاشت. گفتند: چرا چنين مي کني؟ گفت: آن امام سوره بقره را خواند، ما از پا افتاديم؛ واي به حال ما که اين امام مي خواهد سوره فيل را بخواند!

 

درخت گردکان با اين بزرگي
درخت خربزه الله اکبر!

 

موسي که خر نداشت!
 

در گذشته، کاتبي بسيار خوش نويس بود که هرگاه قرآن مي نوشت تصرفاتي در آن مي کرد. شخصي مبلغ زيادي به وي داد تا براي او يک نسخه قرآن کتابت کند و با او شرط کرد که هيچ گونه تصرفي در آن ننمايد.کاتب نيز قبول کرد. وقتي قرآن را نوشت به آن شخص داد، گفت: در هيچ جاي آن تصرفي نکرده ام، مگر در يک جا که هرچه فکر کردم، نتوانستم تغييرش ندهم. آن شخص پرسيد: آن يک جا کجاست؟ گفت:
«... خر موسي صعقا»؛ ( موسي مدهوش، به زمين افتاد). که من جاي آن نوشتم: خر عيسي؛ چرا که حضرت عيسي خر داشت، نه حضرت موسي.

مرد يک چشم
 

مردي که يک چشمش نابينا بود، به امام جماعتي اقتدا کرد. امام در نماز اين آيه را خواند:« الم نجعل له عينين»؛ آيا براي او دو چشم قرار نداديم؟ مرد نابينا گفت: به خدا قسم، نه؛ تنها يک چشم است. اي امام! ديگر اين دفعه دروغ گفتي.

و والدي بلا ولد!
 

مردي فرزند خود را به مکتب خانه فرستاد تا قرآن بياموزد. روزي از فرزندش پرسيد: به کدام سوره رسيده اي؟ گفت:« لا أقسم بهذا البلد» و والدي بلا ولد؛ قسم به اين شهر که پدرم بي فرزند است. پدر گفت: به جان من، کسي که تو فرزندش باشي، واقعاً بلا ولد و بي فرزند است.

ذرهم يا درهم
 

شخصي در قرآن مي نگريست و پيوسته مي گفت: چقدر ارزان قيمت است، اين از فضل خداوند است که با يک درهم هرچه بخواهم مي خورم و بهره مند مي گردم. شخصي ديگر قرآن وي را گرفت، پس از مشاهده آن صفحه، ديد مقصود او، اين آيه است:
« ذرهم يأکلوا و يتمتعوا»؛ بگذار آنها بخورند و بهره گيرند.
و او آيه را به اشتباه، اين گونه مي خواند:
درهم يأکلوا و يتمتعوا؛ درهمي بدهيد، هرچه مي خواهيد بخوريد و بهره بگيريد.