داستان عاشقانه

به نام خالق عشق و محبت
دختر روسری قرمز رنگش را جلو کشید و موهای طلائی و براق زیبایش را زیر آن پنهان نمود ،
رو کرد به پسر جوان و با ذوق و شوق بالایی گفت: عجب حلقه ی قشنگی!!!
هی نگاه کن درست اندازه ی انگشتمه ، انگار که برای من ساختنش.
خداییش فکر نمی کردم اینقدر خوش سلیقه باشی عزیزم.
دختر یکدفعه لحن صدایش عوض شد ، انگار حرفی یادش آمده بود که به پسر نگفته بود.
آرام به پسر جوان گفت: پدرم نامه هایت را دید ، حالا دیگر او هم همه چیز را میداند ، همه چیز!
اما عزیزم تو اصلا نگران نشو ، پدرم گفته باید با تو حرف بزنه.
اگر به توانی خودتو نشون بدی و دل مهربانش را بدست بیاری حتما با ازدواج ما دو تا موافقت میکنه.
مطمئنم موفق میشی چون پدرم قلب بسیار مهربونی داره.
من که رفتم یک دسته گل بردار و به دیدنش برو ،
تو خیلی راحت میتونی پیداش کنی …. درست چند قطعه آنطرف تر تو ،
کنار یک درخت پیر و خشکیده ،
مزارش آنجاست.