ofsms.ir-mazar

به نام خالق عشق و محبت

love-sms-postlove-sms-postlove-sms-postlove-sms-postlove-sms-postlove-sms-postlove-sms-postlove-sms-postlove-sms-postlove-sms-post

دختر روسری قرمز رنگش را جلو کشید و موهای طلائی و براق زیبایش را زیر آن پنهان نمود ،

رو کرد به پسر جوان و با ذوق و شوق بالایی گفت: عجب حلقه ی قشنگی!!!

واقعا ممنونم.

هی نگاه کن درست اندازه ی انگشتمه ، انگار که برای من ساختنش.

خداییش فکر نمی کردم اینقدر خوش سلیقه باشی عزیزم.

دختر یکدفعه لحن صدایش عوض شد ، انگار حرفی یادش آمده بود که به پسر نگفته بود.

آرام به پسر جوان گفت: پدرم نامه هایت را دید ، حالا دیگر او هم همه چیز را میداند ، همه چیز!

اما عزیزم تو اصلا نگران نشو ، پدرم گفته باید با تو حرف بزنه.

اگر به توانی خودتو نشون بدی و دل مهربانش را بدست بیاری حتما با ازدواج ما دو تا موافقت میکنه.

مطمئنم موفق میشی چون پدرم قلب بسیار مهربونی داره.

من که رفتم یک دسته گل بردار و به دیدنش برو ،

تو خیلی راحت میتونی پیداش کنی …. درست چند قطعه آنطرف تر تو ،

کنار یک درخت پیر و خشکیده ،

مزارش آنجاست.