نوشته های دانشجویان
لــَــبخــَــندم رآ بــُــریدم قـــآب گــرفــتم بـــه صـــورَتــم آویـــختــَــم... حــالــآ با خـیال رآحــت هــَـــر وقــت دلــم گــرفــتــــ بــُـــغــض مــےکــنم ...

ارسالی از.ایناز.مهندسی مکانیک. مسجد سلیمان
لــَــبخــَــندم رآ بــُــریدم قـــآب گــرفــتم بـــه صـــورَتــم آویـــختــَــم... حــالــآ با خـیال رآحــت هــَـــر وقــت دلــم گــرفــتــــ بــُـــغــض مــےکــنم ...

ارسالی از.ایناز.مهندسی مکانیک. مسجد سلیمان
هیچکس منو دوست نداره... منم میرم از اینجا!!! اینم وسایلمه که جمع کردم الکی دنبالم هم نیاد کسی که بر نمیگردم (اوووووووووه! عجب اعتماد به نفسی.) ارسالی از نگین.مامایی.کرج
حــِ ـس نـِوِشتـــ:احسـ ـآسـ سـَرمآ مـــے کُنمـ
בِلـ نـِوِشتـــ:زِمـِستآטּ ـهم פֿـوآهـد گُذَشتــــ...
ارسالی.فاطمه.برنامه ریزی شهری.اصفهان
هـوآ نوشتـــ: هوآیی شـد و هوآیم از سـرشـ رفتــ..
ارسالی از شروین راد.زیست شناسی.اردبیل
یعنی ذهـنـَـــم پـُــر از تـ ــو و خـــالـ ـــی از دیــگــران هســتــــــــ....
امــــ ـ ـ ــا؛ کـنـــارم خــالـــ ـــی از تـ ـــو...
*** دلـ نوشتـــ: تـَنهایـے رآ دوستـــ ندآرم عـِـشق نوشتـــ
:...بــَـرگــَـرد...
ارسالی از محمد علی.عمران.بوشهر
هوا گرفته بود، باران می بارید ...
دخترک زیر لب گفت خدای من چرا گریه می کنی ... اگر گریه کنی منم گریه میکنما ... قطره ای اشک زچشمان دخترک چکید ...
باز زیر لب گفت خدای من ... می دانم کوچکم، می دانم هیچم ... ولی خدای تنهای خودم دوستت دارم، گریه نکن ... به خاطر من گریه نکن ...

ارسالی از سروش. مترجمی زبان.مشهد
درست در یک شب سرد پاییزی ،
که سنگینی آسمان مثل بختک
نفس هام را توی سلول ابریش
زندانی کرده بود ، یک شام سرد
با یک نوشابه ی نارنجی همینطور
که از نی سر می خورد و بالا می امد
، من را پرتاب کرد توی یک مالیخولیای
فرنگی به رنگ نارنجی
ارسالی از فاطی.حسابداری.لرستان
در میانه ی پل چوبی تردید
بر روی دره ی عمیق انسانیت
ایستاده ای
ارسالی ایمان شجاعی.حقوق.نوراباد ممسنی
دست هایم را بگیر
که دیگر گام هایم توان رفتن را ندارد
دست هایم را بگیر
که دیگر نفس هایم توان باز دم را ندارد
دست هایم را بگیر
که دیگر تپش های روحم ضربان ندارد
دست هایم را بگیر
که دیگر اشک هایم توان باریدن را ندارد
دست هایم را بگیر
که دیگر امیدم توان زنده ماندن را ندارد
دست هایم را بگیر
که دیگر دست هایم توان گرفتن دستی را ندارد!
ارسالی از نگین دانشجو حقوق.زاهدان
از چشمانم برایت شعری خواهم گفت،
که از روی پیچِ گونه هایم سر بخورد
و روی دستانت بیفتد،
تا مزه ی شور نگاهت را بفهمی .
ارسالی از مهسا.یاسوج
به نام خدا
من گلی بودم ساده ، سائل در اعماق زمین
شُل و آسوده و رها
در ذهنم همیشه مجسم کوزه ای پر آب
که تشنگان را کند سیرآب
که سرآب بود سرآب
هر رهگذری که می گذشت از این کنار
زخمه ای می زد با انگشت بر جان و دل هر بار
و از گذار رهگذارن آشنا
اکنون شده ام مجسمه ای با هزار چشم و بی دل

ارسالی از سارا.دانشجو پرستاری اهواز