نوشته های دانشجویان


لــَــبخــَــندم رآ بــُــریدم


قـــآب گــرفــتم


بـــه صـــورَتــم آویـــختــَــم...


حــالــآ با خـیال رآحــت هــَـــر وقــت دلــم گــرفــتــــ


بــُـــغــض مــےکــنم ...




ارسالی از.ایناز.مهندسی مکانیک. مسجد سلیمان

نوشته های دانشجویان


هیچکس منو دوست نداره...

منم میرم از اینجا!!!

اینم وسایلمه  که جمع کردم

الکی دنبالم هم نیاد کسی که بر نمیگردم

(اوووووووووه! عجب اعتماد به نفسی.)



ارسالی از نگین.مامایی.کرج


نوشته های دانشجویان


وقتی پرنده ای زنده است مورچه ها را می خورد
وقتی می میرد مورچه ها او را می خورند
یک درخت میلیون ها چوب کبریت را می سازد
اما وقتی زمانش برسد فقط یک چوب کبریت برای سوزاندن میلیو نها درخت کافی است
زمانه و شرایط در هر موقعی می تواند تغییر کند
در زندگی هیچ کس را تحقیر و آزار نکنید
شاید امروز قدرتمند باشید اما یادتان باشد
زمان از شما قدرتمندتر است
پس خوب باشیم و خوبی کنیم که دنیا جز خوبی را بر نمی تابد..


شیما.تربیت بدنی.کرمان

نوشته های دانشجویان

کـ ــ ـوچ پرنـ ــده بہ مـטּ آموختـــــ!! ...
وقتــــے هوآے رآبطـ ـہ سرداستـــــ ...
بایـ ـد رفتــــ...

حــِ ـس نـِوِشتـــ:احسـ ـآسـ سـَرمآ مـــے کُنمـ

בِلـ نـِوِشتـــ:زِمـِستآטּ ـهم פֿـوآهـد گُذَشتــــ...


ارسالی.فاطمه.برنامه ریزی شهری.اصفهان

نوشته های دانشجویان

گاهی بی هوا...

دلم هوایش را میکند...هوای او...

اویی که هوایم را ندارد.....

 

هـوآ نوشتـــ: هوآیی شـد و هوآیم از سـرشـ رفتــ..


ارسالی از شروین راد.زیست شناسی.اردبیل

نوشته های دانشجویان

تـَنهایـے...

یعنی ذهـنـَـــم پـُــر از تـ ــو و خـــالـ ـــی از دیــگــران هســتــــــــ....

امــــ ـ ـ ــا؛ کـنـــارم خــالـــ ـــی از تـ ـــو...

*** دلـ نوشتـــ: تـَنهایـے رآ دوستـــ ندآرم عـِـشق نوشتـــ

:...بــَـرگــَـرد...


ارسالی از محمد علی.عمران.بوشهر

نوشته های دانشجویان


هوا گرفته بود، باران می بارید ...
دخترک زیر لب گفت خدای من چرا گریه می کنی ... اگر گریه کنی منم گریه میکنما ... قطره ای اشک زچشمان دخترک چکید ...
باز زیر لب گفت خدای من ... می دانم کوچکم، می دانم هیچم ... ولی خدای تنهای خودم دوستت دارم، گریه نکن ... به خاطر من گریه نکن ...


ارسالی از سروش. مترجمی زبان.مشهد

نوشته های دانشجویان


درست در یک شب سرد پاییزی ،

که سنگینی آسمان مثل بختک

نفس هام را توی سلول ابریش

زندانی کرده بود ، یک شام سرد

با یک نوشابه ی نارنجی همینطور

که از نی سر می خورد و بالا می امد

، من را پرتاب کرد توی یک مالیخولیای

فرنگی به رنگ نارنجی

ارسالی از فاطی.حسابداری.لرستان

نوشته های دانشجویان


در میانه ی پل چوبی تردید

                                بر روی دره ی عمیق انسانیت

                                                                     ایستاده ای



                    


ارسالی ایمان شجاعی.حقوق.نوراباد ممسنی

نوشته های دانشجویان

دست هایم را بگیر

که دیگر گام هایم توان رفتن را ندارد 

دست هایم را بگیر

که دیگر نفس هایم توان باز دم را ندارد 

دست هایم را بگیر

که دیگر تپش های روحم ضربان ندارد

دست هایم را بگیر

که دیگر اشک هایم توان باریدن را ندارد 

دست هایم را بگیر

که دیگر امیدم توان زنده ماندن را ندارد 

دست هایم را بگیر

که دیگر دست هایم توان گرفتن دستی را ندارد!


ارسالی از نگین دانشجو حقوق.زاهدان

نوشته های دانشجویان


از چشمانم برایت شعری خواهم گفت،
که از روی پیچِ گونه هایم سر بخورد

و روی دستانت بیفتد،
تا مزه ی شور نگاهت را بفهمی .


ارسالی از مهسا.یاسوج

نوشته های دانشجویان


به نام خدا

 

این روزها آسمان گرفته است

بغض هم راه گلویم را بسته است 

اشک هایم جاری همچون رودخانه ای 

بر روی گونه هایم سیل خروشان است


                                  


ارسالی از محممد.دانشجو شیمی کاشان

نوشته های دانشجویان


به نام خدا


من گلی بودم ساده ، سائل در اعماق زمین 

                                                         شُل و آسوده و رها

در ذهنم همیشه مجسم کوزه ای پر آب

که تشنگان را کند سیرآب

                                   که سرآب بود سرآب

هر رهگذری که می گذشت از  این کنار 

زخمه ای می زد با انگشت بر جان و دل هر بار

و از گذار رهگذارن آشنا

اکنون شده ام مجسمه ای با هزار چشم و بی دل

    

ارسالی از سارا.دانشجو پرستاری اهواز