درست در یک شب سرد پاییزی ،

که سنگینی آسمان مثل بختک

نفس هام را توی سلول ابریش

زندانی کرده بود ، یک شام سرد

با یک نوشابه ی نارنجی همینطور

که از نی سر می خورد و بالا می امد

، من را پرتاب کرد توی یک مالیخولیای

فرنگی به رنگ نارنجی

ارسالی از فاطی.حسابداری.لرستان