داستان
یک روز مسئول فروش، منشی دفتر و مدیر شرکت برای صرف ناهار به سمت سلف سرویس می رفتند.
ناگهان یک چراغ جادو روی زمین پیدا کردند و رویش دست کشیدند وغول چراغ جادو ظاهر شد!
غول گفت: «من برای هرکدام از شما یک ارزو برآورده میکنم.»
منشی
پرید جلو و گفت: «من میخام که در باهاماس باشم. سوار یک قایق بادبانی شیک
باشم و هیچ نگرانی و غمی از دنیا نداشته باشم.» پوف!! منشی ناپدید شد.
بعد
مسئول فروش گفت: «من میخام در هاوایی روی ساحل لم بدهم، یک پیشخدمت مخصوص و
یک منبع لایزال خوراکی های خوشمزه و سرگرمی های جالب داشته باشم و تمام
عمرم خوش بگذرانم.» پوف!! مسئول فروش هم ناپدید شد.
بعد غول به مدیر گفت: «حالا نوبت توست........»
مدیر گفت: «من میخام که هردوی اونها بعد از صرف ناهار من، در شرکت باشند.»:|
نتیجه اخلاقی: همیشه اجازه بده اول رئیست حرف بزنه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!:|
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۱ ساعت توسط رامین میرفردی
|