داستان
سیاه پوشیده بود، به جنگل آمد ... استوار بودم و تنومند !من را انتخاب کرد ...دستی به تنه ام کشید، تبرش را در آورد و زد ... زد ... محکم و محکم تر ...به خود میبالیدم، دیگر نمی خواستم درخت باشم، آینده ی خوبی در انتظارم بود !سوزش تبر هایش بیشتر می شد که ناگهان چشمش به درخت دیگری افتاد، او تنومند تر بود ...مرا رها کرد با زخم هایم ، او را برد ... و من که نه دیگر درخت بودم، نه تخته سیاه مدرسه ای، نه عصای پیر مردی ...خشک شدم ..بازی با احساسات مثل داستان تبر و درخت می مونه ...ای تبر به دست ، تا مطمئن نشدی تبر نزن !ای انسان، تا مطمئن نشدی، احساس نریز ... زخمی می شود ... در آرزوی تخته سیاه شدن، خشک می شود ...
+ نوشته شده در چهارشنبه ۱۱ بهمن ۱۳۹۱ ساعت توسط رامین میرفردی
|